شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٨٩ - حكايت(١٠)
حكايت (٨)
اعرابى را ديدم كه پسر را همىگفت: ٦٦
يا بنىّ انّك مسؤول يوم القيامة بما ذا اكتسبت و لا يقال بمن انتسبت
يعنى ترا خواهند پرسيد كه عملت چيست، نگويند پدرت كيست؟
|
٦٧ جامه كعبه را كه ميبوسند |
او نه از ٦٨ كرم پيله نامى شد |
|
|
با عزيزى نشست روزى چند |
لاجرم همچو او گرامى شد |
|
حكايت (٩)
در تصانيف حكما آوردهاند كه ٦٩ كژدم را ولادت معهود نيست چنانكه ديگر حيوانات را. بل ٧٠ احشاى مادر را ٧١ بخورند و شكمش را بدرند و راه صحرا گيرند و آن پوستها كه در خانه كژدم بينند اثر آن است. بارى اين نكته پيش بزرگى همىگفتم. گفت: دل من بر صدق اين سخن گواهى ميدهد و جز چنين نتوان بودن. در حالت خردى با مادر چنين معاملت كردهاند لاجرم در بزرگى چنين مقبلند و محبوب!
|
٧٢ پسرى را پدر وصيت كرد |
كاى جوانمرد، ياد گير اين پند |
|
|
هركه با اهل خود وفا نكند |
نشود ٧٣ دوستكام و دولتمند |
|
كژدم را گفتند: چرا به زمستان بدر نمىآيى؟ گفت به تابستانم چه ٧٤ حرمت است كه به زمستان نيز بيايم.
حكايت (١٠)
٧٥ فقيره درويشى ٧٦ حامله بود. مدّت حمل بسر آورده و مر اين درويش را همه عمر فرزند نيامده بود. گفت: اگر خداى عزّ و جل مرا پسرى دهد جز اين