شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٦٦ - حكايت«١٦» پيادهاى سر و پا برهنه با كاروان حجاز از كوفه بدر آمد
و شماره آنها را نگاه ميدارند. در بعضى نسخهها، بجاى تسبيح (مسحى) بكسر ميم و تشديد ياء ضبط شده است. مسح، جامه پشمينه خشن است كه زاهدان از باب رياضت بر تن كنند.
______________________________ (١٦٩)- مرقع: اسم مفعول. جامهاى داراى وصلههاى زياد. «رقعه بر رقعه دوخته» همان خرقه است و گويا درويشانى كه از چند مراد استفاده ميكردند بدست هريك از مرادان رقعهاى بر خرقه ميدوختند. بطور كلى پوشيدن خرقه و در دست داشتن تسبيح و گفتن اذكار خاص از تصوف هندى اخذ شده است.
(١٧٠)- نكوهيده: بفتح نون، بمعنى ناپسند و قابل سرزنش است.
(١٧١)- برى: مخفف لفظ عربى برىء بمعنى دور و پاك و بركنار است. مصدر آن برائت ميباشد و تبرئه و مبرا و تبرى از اين ريشه است.
(١٧٢)- بركى: منسوب به برك، بافته پشم شتر است. كلاه بركى، كلاه درازى بوده از پشم شتر كه درويشان بر سر مينهادهاند.
(١٧٣)- تترى: منسوب به تتر، مخفف تاتار كه در زبان اروپايى، تارتار ناميده ميشود.
تاتار، قوم مغول يا دستهاى از اين قوم بودهاند كه از قرن سوم هجرى نامشان در برخى از نوشتهها آمده است.
كمكم بر اثر حكومت مغولها، مفهوم لفظ توسعه يافته و همه تركان حتى اقوام ديگر را شامل شده است. كلاه تترى كلاهى بود كه خانهاى تاتار بر سر مينهادهاند. مراد قطعه آن است كه درويشى به خرقه و سبحه نيست؛ كسانى كه از كردار ناپسند اجتناب كنند، حتى اگر كلاه تاتارى بر سر گذارند، در زمره نيكانند.
حكايت «١٦» پيادهاى سر و پا برهنه با كاروان حجاز از كوفه بدر آمد ...
(١٧٤)- كوفه: نام شهرى است در عراق كه از سال هفدهم يا هيجدهم يا نوزدهم هجرى بفرمان عمر بصورت شهرى درآمده و در آن مسجد و دار الاماره برپا كردهاند. زياد بن ابيه آنرا وسعت داد و خانههاى آجرى در آن ساخت و ستونها برپا كرد و چوب ستونها را از اهواز آورد و حضرت على (ع) اين شهر را مركز حكومت قرار داد و در مسجد كوفه، به قتل رسيد.
مسجد كوفه، چهارمين مسجدى است كه داراى فضايلى بسيار است. اصل لفظ كوفه را برخى از كوفيان بمعنى دايره شكل شدن و بعضى از كيفه بمعنى قطعه و عدهاى هم از كوف بمعنى اجتماع گرفتهاند. نگارنده معتقد است كه كوفه، معرب كوفچ بمعنى نقل كردن جماعت از جايى بجاى ديگر ميباشد. هماكنون ما، كوچ را در اين معنى استعمال ميكنيم. دليل بر اين مدعى آنكه عدهاى كوفه را كوفة الجند خواندهاند.
(١٧٥)- معلومى نداشت: يعنى توشه و رزق و خواربار نداشت. معلوم، مقتبس است