شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٣ - حكايت(١٥)
|
چه مردى كند در صف كارزار |
كه دستش تهى باشد و كار، ٣٦١ زار |
|
يكى را از آنان كه غدر كردند با من دوستى بود. ملامتش كردم و گفتم:
دون است و ٣٦٢ بيسپاس ٣٦٣ و سفله و ٣٦٤ حق ناشناس كه به اندك تغيير حال، از مخدوم ٣٦٥ قديم برگردد و حقوق نعمت سالها، در ٣٦٦ نوردد. گفت: ٣٦٧ ار به كرم معذور دارى شايد كه اسبم در اين واقعه بىجو بود و نمدزين به گرو.
سلطان كه به زر با سپاهى بخيلى كند، با او به جان جوانمردى نتوان كرد.
|
٣٦٨ زر بده مرد سپاهى را تا سر بنهد |
و گرش زر ندهى سر بنهد در عالم |
|
|
٣٦٩ اذا شبع الكمىّ ٣٧٠ يصول بطشا |
و خاوى البطن يبطش بالفرار |
|
حكايت (١٥)
يكى از ٣٧١ وزرا معزول شد و ٣٧٢ به حلقه درويشان درآمد. ٣٧٣ بركت صحبت ايشان در وى اثر كرد و ٣٧٤ جمعيت خاطرش دست داد. ملك، بار ديگر بر او دل خوش كرد و ٣٧٥ عمل فرمود. قبولش نيامد و گفت: معزولى به كه مشغولى.
|
٣٧٦ آنانكه به كنج عافيت بنشستند |
دندان سگ و دهان مردم بستند |
|
|
كاغذ بدريدند و قلم بشكستند |
وز دست و زبان ٣٧٧ حرفگيران، رستند |
|
ملك گفت: هر ٣٧٨ آينه ما را خردمندى ٣٧٩ كافى بايد كه تدبير مملكت را بشايد. گفت: اى ملك، نشان خردمند كافى، جز آن نيست كه به چنين كارها