شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٢٩ - حكايت(١٨)
|
١٢٢ ماذا اخاضك يا مغرور فى الخطر |
حتّى هلكت فليت النّمل لم يطر |
|
|
١٢٣ سفله چو جاه آمد و سيم و زرش |
سيلى خواهد بضرورت سرش |
|
|
آن نشنيدى كه ١٢٤ فلاطون چه گفت:؟ |
١٢٥ مور همان به كه نباشد پرش |
|
١٢٦ پدر را عسل بسيار است و ليكن پسر، گرمىدار است.
|
١٢٧ آنكس كه توانگرت نميگرداند |
او مصلحت تو از تو بهتر داند |
|
حكايت (١٦)
اعرابى را ديدم در حلقه ١٢٨ جوهريان بصره حكايت همىكرد كه وقتى در بيابانى راه گم كرده بودم و از زاد معنىّ با من چيزى نمانده و دل بر هلاك نهاده كه ناگاه كيسهاى يافتم پر ١٢٩ مرواريد هرگز آن ذوق و شادى فراموش نكنم كه پنداشتم گندم ١٣٠ بريان است، و باز آن تلخى و نوميدى كه معلوم كردم كه مرواريد است.
|
١٣١ در بيابان خشك و ١٣٢ ريگ روان |
تشنه را در دهان چه ١٣٣ درّ، چه ١٣٤ صدف |
|
|
مرد بىتوشه كاوفتاد از پاى |
بر كمربند او، چه زر، چه ١٣٥ خزف |
|
حكايت (١٧)
عربى در بيابان از غايت تشنگى ميگفت:
|
١٣٦ يا ليت قبل ١٣٧ منيّتى يوما افوز ١٣٨ بمنيتى |
نهرا تلاطم ١٣٩ ركبتى و اظلّ املاء ١٤٠ قربتى |
|
حكايت (١٨)
همچنين در ١٤١ قاع ١٤٢ بسيط، مسافرى گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمى چند ١٤٣ بر ميان داشت. بسيارى بگرديد و ره به جايى نبرد، پس بسختى هلاك شد. طايفهاى برسيدند و درمها ديدند، پيش رويش نهاده و بر خاك نبشته: