شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣١٣ - حكايت(٢)
باب دوم- در اخلاق درويشان
حكايت (١)
يكى از بزرگان گفت پارسايى را: چه گويى در حق فلان عابد كه ديگران به طعنه سخنها گفتهاند. گفت: بر ظاهرش ١ عيب نميبينم و در باطنش غيب نميدانم.
|
٢ هركه را جامه ٣ پارسا بينى |
پارسادان و نيكمرد ٤ انگار |
|
|
ور ندانى كه در نهادش چيست |
٥ محتسب را درون خانه چه كار |
|
حكايت (٢)
درويشى را ديدم كه سر بر آستان كعبه همىماليد و ميگفت: يا ٦ غفور، يا رحيم، تو دانى كه از ٧ ظلوم ٨ جهول چه آيد.
|
٩ عذر تقصير خدمت آوردم |
كه ندارم به طاعت ١٠ استظهار |
|
|
١١ عاصيان از گناه توبه كنند |
١٢ عارفان از عبادت استغفار |
|
١٣ عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت. من بنده اميد آوردهام نه طاعت، و به دريوزه آمدهام نه تجارت. ١٤ اصنع بى ما انت اهله و لا تصنع بى ما انا اهله.
|
گر ١٥ كشى ور جرم بخشى، روى و سر بر آستانم |
بنده را فرمان نباشد هرچه فرمايى برآنم |
|