شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٤٠ - حكايت(٤٣)
|
٥٢٤ لاف ٥٢٥ سرپنجگى و دعوى مردى ٥٢٦ بگذار |
٥٢٧ عاجز نفس ٥٢٨ فرومايه ٥٢٩ چه مردى ٥٣٠ چه زنى |
|
|
گرت از دست برآيد دهنى ٥٣١ شيرين كن |
مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى |
|
|
٥٣٢ اگر خود بر درد ٥٣٣ پيشانى پيل |
نه مرد است آنكه در وى ٥٣٤ مردمى نيست |
|
|
بنى آدم ٥٣٥ سرشت از خاك دارد |
اگر ٥٣٦ خاكى نباشد آدمى نيست |
|
حكايت (٤٣)
بزرگى را پرسيدم از سيرت ٥٣٧ اخوان الصفا. گفت: كمينه آنكه مراد ياران بر مصالح خويش مقدم دارد كه حكما گفتهاند: برادر كه در بند ٥٣٨ خويش است نه برادر و نه خويش است.
|
٥٣٩ همراه اگر شتاب كند در سفر، تو ايست |
دل در كسى مبند كه دل بسته تو نيست |
|
|
٥٤٠ چون نبود خويش را ديانت ٥٤١ و تقوى |
قطع ٥٤٢ رحم بهتر از مودّت ٥٤٣ فربى |
|
ياد دارم كه مدعى در اين بيت بر قول من ٥٤٤ اعتراض كرد و گفت: حق تعالى در كتاب مجيد از قطع رحم نهى كرده است و به مودّت ذى القربى فرموده و آنچه تو گفتى ٥٤٥ مناقض آن است. گفتم: غلط كردى كه موافق نصّ ٥٤٦ قرآن است.
٥٤٧ وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما
|
٥٤٨ هزار خويش كه ٥٤٩ بيگانه از خدا باشد |
٥٥٠ فداى يكتن بيگانه ٥٥١ كاشنا باشد |
|