شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥١٨ - حكايت(١٧)
|
ديده بر ١٦٢ تارك سنان ديدن |
خوشتر از روى دشمنان ديدن |
|
|
واجب است از هزار دوست بريد |
تا يكى دشمنت نبايد ديد |
|
حكايت (١٦)
ياد دارم كه در ايام جوانى گذر داشتم به كويى و نظر بارويى. ١٦٣ در تموزى كه ١٦٤ حرورش، دهان ١٦٥ بخوشانيدى و ١٦٦ سمومش، مغز استخوان بجوشانيدى، از ضعف بشريت تاب آفتاب ١٦٧ هجير نياوردم و التجا به سايه ديوارى بردم مترقب كه كسى ١٦٨ حرّ تموز از من به برفآبى فرونشاند كه همىناگاه از ظلمت ١٦٩ دهليزخانه روشنايى بتافت يعنى جمالى كه زبان فصاحت از بيان ١٧٠ صباحت او عاجز آيد، چنانكه در شب تارى صبح برآيد يا آب حيات از ظلمات بدر آيد، قدحى برفآب بر دست و شكر در آن ريخته و به ١٧١ عرق درآميخته. ندانم به گلابش مطيّب كرده بود يا قطرهاى چند از گل رويش در آن چكيده فى الجمله شراب از دست نگارينش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.
|
١٧٢ ظمأ بقلبى لا يكاد ١٧٣ يسيغه ١٧٤ |
رشف ١٧٥ الزّلال و لو شربت بحورا |
|
|
١٧٦ خرم آن فرخنده طالع را كه چشم |
بر چنين روى اوفتد هربامداد |
|
|
مست مى، بيدار گردد نيمشب |
مست ساقى، روز ١٧٧ محشر، بامداد |
|
حكايت (١٧)
سالى كه ١٧٨ محمد خوارزمشاه رحمة اللّه عليه با ختا براى مصلحتى صلح اختيار كرد. به جامع ١٧٩ كاشغر درآمدم. پسرى ديدم بخوبى، در غايت اعتدال و نهايت جمال،