شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٣٩ - حكايت(٢٨)
از ابواب دخول آن، احتراز واجب.
|
٢٩٢ رزق اگر چند بيگمان برسد |
شرط عقل است جستن از درها |
|
|
٢٩٣ ورچه كس بىاجل نخواهد مرد |
تو مرو در دهان ٢٩٤ اژدرها |
|
در اين صورت كه منم، با پيلدمان بزنم و با شير ژيان پنجه درافكنم پس مصلحت آن است اى پدر، كه سفر كنم كه از اين بيش طاقت بينوايى نمىآرم.
|
٢٩٥ چون مرد برفتاد ز جاى و مقام خويش |
ديگر چه غم خورد، همه آفاق جاى اوست |
|
|
شب، هر توانگرى به سرايى همىرود |
٢٩٦ درويش هركجا كه شب آيد سراى اوست |
|
اين بگفت و پدر را وداع كرد و همّت خواست و روان شد و با خود همىگفت:
|
٢٩٧ هنرور چو بختش نباشد به كام |
به جايى رود كش ندانند نام |
|
همچنين تا برسيد بكنار آبى كه ٢٩٨ سنگ از صلابت او بر سنگ همىآمد و ٢٩٩ خريرش ٣٠٠ بفرسنگ همىرفت.
|
٣٠١ سهمگين آبى كه مرغابى در او ايمن نبودى |
٣٠٢ كمترين موج، ٣٠٣ آسيا سنگ از كنارش در ربودى |
|
گروهى مردمان را ديد هريك ٣٠٤ به قراضهاى در معبر نشسته و رخت سفر بسته جوان را ٣٠٥ دست عطا بسته بود، زبان ثنا برگشود، چندانكه زارى كرد، يارى نكردند.
|
٣٠٦ بىزر نتوانى كه كنى بر كس زور |
ور زر دارى بزور محتاج نهاى |
|