شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٠١ - حكايت(٢٠) جدال سعدى با مدعى در بيان توانگرى و درويشى
درباخت و تير ٢٥٢ جعبه حجّت همه بينداخت.
|
٢٥٣ هان تا سپر نيفكنى از حمله ٢٥٤ فصيح |
كورا جز آن مبالغه ٢٥٥ مستعار نيست |
|
|
دينورز و معرفت كه سخندان سجعگوى |
بر در سلاح دارد و كس در حصار نيست |
|
تا عاقبة الامر دليلش نماند، ذليلش كردم. دست تعدى دراز كرد و بيهده گفتن آغاز. و سنت جاهلان است كه چون بدليل از خصم فرومانند، سلسله خصومت بجنبانند. چون ٢٥٦ آزر بتتراش به حجت با پسر برنيامد، به جنگش برخاست كه ٢٥٧ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ دشنامم داد، سقطش گفتم. گريبانم دريد، ٢٥٨ زنخدانش گرفتم.
|
٢٥٩ او در من و من در او فتاده |
خلق از پى ما دوان و خندان |
|
|
انگشت تعجب جهانى |
از گفت و شنود ما به دندان |
|
القصه، ٢٦٠ مرافعه اين سخن پيش قاضى برديم و به حكومت ٢٦١ عدل، راضى شديم. تا حاكم مسلمانان مصلحتى جويد و ميان توانگران و درويشان فرقى بگويد.
قاضى چو ٢٦٢ حليت ما بديد و منطق ما بشنيد، سر بجيب تفكر فروبرد و پس از تأمل بسيار سر برآورد و گفت: اى كه توانگران را ثنا گفتى و بر درويشان جفا روا داشتى، دانكه هرجا كه گل است خار است و با خمر، ٢٦٣ خمار است و بر سر گنج، مار است.
و آنجا كه درّ ٢٦٤ شاهوار است، نهنگ مردمخوار است. لذت عيش دنيا را ٢٦٥ لدغه اجل در پس است و نعيم بهشت را ديوار مكاره در پيش.