شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٩٩ - حكايت(٢٠) جدال سعدى با مدعى در بيان توانگرى و درويشى
|
٢٠٨ آن را كه عقل و همّت و تدبير و راى نيست |
خوش گفت پردهدار كه كس در سراى نيست |
|
گفتم: بعذر آنكه از دست متوقعان بجان آمدهاند و از ٢٠٩ رقعه گدايان بفغان و ٢١٠ محال عقل است كه ٢١١ اگر ريگ بيابان در شود، چشم گدايان پر شود.
|
٢١٢ ديده اهل طمع به نعمت دنيا |
پر نشود همچنانكه چاه بشبنم |
|
هركجا سختىكشيدهاى تلخىديدهاى را بينى خود را به شره در كارهاى ٢١٣ مخوف اندازد و از ٢١٤ توابع آن نپرهيزد و از عقوبت ايزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد.
|
٢١٥ سگى را گر كلوخى بر سرآيد |
ز شادى برجهد كاين استخوانى است |
|
|
٢١٦ وگر نعشى دو كس بر دوش گيرند |
لئيم الطبع پندارد كه خوانى است |
|
اما ٢١٧ صاحب دنيا ٢١٨ به عين عنايت حق ٢١٩ ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ. ٢٢٠ من همانا ٢٢١ انگار كه تقرير اين سخن نكردم و برهان و بيان نياوردم، انصاف از تو توقع دارم. هرگز ديدهاى دست ٢٢٢ دعايى بر كتف، بسته يا بينوايى بزندان درنشسته ٢٢٣ يا پرده معصومى دريده يا كفى از ٢٢٤ معصم بريده، الا بعلّت درويشى. شيرمردان را بحكم ضرورت، در ٢٢٥ نقبها گرفتهاند و ٢٢٦ كعبها سفته و محتمل است آنكه يكى را از درويشان، ٢٢٧ نفس امّاره طلب كند چو قوّت ٢٢٨ احصانش نباشد به عصيان مبتلى گردد كه ٢٢٩ بطن و فرج توأمند يعنى دو فرزند يك شكمند.
مادام كه اين يكى برجاى است آن ديگر برپاى است. شنيدم كه درويشى را با ٢٣٠ حدثى ٢٣١ بر خبثى بگرفتند. با آنكه شرمسارى برد، بيم سنگسارى بود. گفت: اى مسلمانان، قوّت ندارم كه زن كنم و طاقت نه كه صبر كنم. چه كنم؟