شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٢٥ - حكايت(١٠)
حكايت (٩)
٥٧ قصّابى را درمى چند بر صوفيان گرد آمده بود در واسط. هر روز مطالبت كردى و سخنهاى با خشونت گفتى. اصحاب از تعنّت او خستهخاطر همىبودند و از تحمل، چاره نبود. صاحبدلى در آن ميان گفت: نفس را وعده دادن به طعام آسانتر است كه قصّاب را به درم.
|
٥٨ ترك احسان خواجه اولىتر |
٥٩ كاحتمال جفاى ٦٠ بوّابان |
|
|
به تمنّاى گوشت مردن به |
كه تقاضاى زشت قصّابان |
|
حكايت (١٠)
جوانمردى را در جنگ تاتار جراحتى ٦١ هول رسيد. كسى گفت: فلان بازرگان ٦٢ نوشدارو دارد، اگر بخواهى، باشد كه دريغ ندارد. گويند آن بازرگان به بخل معروف بود.
|
گر ٦٣ بجاى نانش اندر سفره بودى ٦٤ آفتاب |
تا قيامت روز روشن كس نديدى در جز به خواب |
|
٦٥ جوانمرد گفت: اگر نوشدارو خواهم، دهد يا ندهد و اگر دهد منفعت كند يا نكند. بارى خواستن از او زهر كشنده است.
|
٦٦ هرچه از دو نان بمنّت خواستى |
در تن افزودى و از جان كاستى |
|
و حكيمان گفتهاند: ٦٧ آب حيات اگر فروشند فى المثل به آبروى، دانا نخرد كه ٦٨ مردن به ٦٩ علت به، از زندگانى به ذلت.
|
٧٠ اگر حنظل خورى از دست خوشخوى |
به از شيرينى از دست ترشروى |
|