شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٨٣ - حكايت«٢٦» وقتى در سفر حجاز با طايفهاى جوانان صاحبدل
است و اين ريشه با كبكنجير مناسب مينمايد. كبك درى، كبك كوهستانى است. درى منسوب است به درّه.
______________________________ (٣٠٦)- بهائم: لفظ عربى است، جمع بهيمه.
بهيمه: بر حيوان چهارپاى غيردرنده اطلاق ميشود و گاهى هم بر هرجانور غيرناطق اطلاق ميگردد زيرا در صداى آن ابهام است.
(٣٠٧)- تسبيح: پاك داشتن خدا از هرنقص و عيب است و از باب تعميم بر هرگونه ذكر الهى اطلاق ميشود. گفتن سبحان اللّه را به عربى تسبيح و گفتن لا اله الا اللّه را، تهليل و بر زبان آوردن اللّه اكبر را، تكبير و تكلم به لا حول و لا قوّة الا بالله را، حوقله و گفتن اعوذ باللّه را، استعاذه و تكلم بسم اللّه را، تسميه يا بسمله و گفتن انشاء اللّه را، استثناء مينامند.
(٣٠٨)-
|
دوش مرغى به صبح ميناليد ... |
قطعه بر وزن شماره ١ با قافيه مردف.
دوش: شب گذشته. مأخوذ از لفظ پهلوىhs ?od و لفظ اوستايىarathsoad
ديشب: مركب است از دى و شب و اصل دى در پهلوىk ?id بوده است.
(٣٠٩)- مرغ: مراد از مرغ صبح يا مرغ سحر، بلبل يا خروس است. مرغ در پهلوىhgrom وrum بوده است و هردو ريشه در دو لفظ مرغوا بمعنى فال بد و مروا فال نيك بكار رفته و شايد دو ريشه، دو نوع مرغ را نشان ميداده است.
(٣١٠)- باور: بمعنى قبول و ايمان- ريشه پهلوى آنrav ?av است.
(٣١١)- بانگ: بمعنى فرياد و ريشه پهلوى آنgnav است
(٣١٢)- مدهوش: اسم مفعول از دهشة بمعنى حيرتزدگى. در استعمال فارسى، دهشت بر وزن وحشت بر حيرت زياد همراه با اعجاب اطلاق ميشود.
حكايت «٢٦» وقتى در سفر حجاز با طايفهاى جوانان صاحبدل ...
(٣١٣)- جوان: در هندى باستان و پهلوىnavuY و در اوستايىnavaY است.
gnuoY
در انگليسى وenueJ در فرانسه از همين ريشه است. جوانان، بدل و بيان است براى طايفهاى.
(٣١٤)- همقدم: همگام و همراه.
\* قاعده راجع به هم: هم در زبان فارسى پيشوند مصاحبت است مانند همسال، همدرس، همدم، همنفس. ادات مصاحبت و مشاركت است و در مشاركتهاى مجازى نيز بكار ميرود.
(٣١٥)- زمزمه: بفتح اول و سوم، مصدر فعل رباعى مجرد عربى است. اما در زبان معمول فارسى، اين نوع كلمات بكسر اول و سوم تلفظ ميشود. در حقيقت نسبت به تلفظ و استعمال