شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٨٧ - حكايت(٦)
|
٥٠ خداوندان كام و نيكبختى |
چرا ٥١ سختى برند از بيم سختى |
|
|
برو شادى كن اى يار دلافروز |
غم فردا نشايد خوردن امروز |
|
فكيف مرا كه در صدر مروّت نشستهام و عقد فتوت بسته و ذكر انعام در افواه عوام افتاده.
|
٥٢ هركه ٥٣ علم شد به سخا و كرم |
بند نشايد كه نهد بر درم |
|
|
نام نكويى چو برون شد بكوى |
در نتوانى كه ببندى بروى |
|
ديدم كه نصيحت نميپذيرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نميكند. ترك مناصحت كردم و روى از مصاحبت بگردانيدم و قول حكما را كار بستم كه گفتهاند:
٥٤ بلّغ ما عليك فان لم تقبلوا فما عليك
|
٥٥ گرچه دانى كه نشنوند بگوى |
هرچه دانى ز نيكخواهى و پند |
|
|
زود باشد كه خيرهسر بينى |
بدو پاى اوفتاده اندر بند |
|
|
دست بر دست ميزند كه دريغ |
نشنيدم حديث دانشمند |
|
تا پس از مدتى آنچه انديشه من بود از ٥٦ نكبت حالش بصورت بديدم كه پارهپاره بهم ميدوخت و لقمهلقمه همىاندوخت. دلم از ضعف حالش بهم برآمد، مروّت نديدم در چنان حالى ريش درونش را بملامت خراشيدن و نمك پاشيدن.
پس با دل خود گفتم:
|
٥٧ حريف سفله در پايان مستى |
نينديشد ز روز تنگدستى |
|
|
٥٨ درخت اندر بهاران برفشاند |
زمستان لاجرم بيبرگ ماند |
|
حكايت (٦)
پادشاهى پسر را به اديبى داد و گفت: اين فرزند تو است تربيتش همچنان