شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٨ - حكايت(٢٦)
|
ورت مال و جاه است ٣٠٠ و زرع ٣٠١ و تجارت |
چو دل با خداى است، ٣٠٢ خلوتنشينى |
|
حكايت (٢٥)
ياد دارم كه شبى در كاروانى همه شب رفته بوديم و سحر در كنار ٣٠٣ بيشهاى خفته. شوريدهاى كه در آن سفر همراه ما بود نعرهاى برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت. چون روز شد، گفتمش: آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را ديدم كه ٣٠٤ به نالش درآمده بودند از درخت و ٣٠٥ كبكان از كوه و غوكان در آب و ٣٠٦ بهايم در بيشه. انديشه كردم كه مروّت نباشد همه در ٣٠٧ تسبيح و من بغفلت خفته.
|
٣٠٨ دوش ٣٠٩ مرغى به صبح ميناليد |
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش |
|
|
يكى از دوستان مخلص را |
مگر آواز من رسيد به گوش |
|
|
گفت: ٣١٠ باور نداشتم كه ترا |
٣١١ بانگ مرغى چنين كند ٣١٢ مدهوش |
|
|
گفتم: اين شرط آدميّت نيست |
مرغ تسبيح خوان و من خاموش |
|
حكايت (٢٦)
وقتى در سفر حجاز، طايفهاى ٣١٣ جوانان صاحبدل، همدم من بودند و ٣١٤ همقدم وقتها ٣١٥ زمزمهاى بكردندى و بيتى ٣١٦ محققانه بگفتندى. عابدى در سبيل، منكر حال درويشان بود و بىخبر از درد ايشان. تا برسيديم به ٣١٧ خيل بنى هلال. ٣١٨ كودكى سياه از ٣١٩ حى عرب بدر آمد و آوازى برآورد كه مرغ از هوا درآورد. اشتر عابد را ديدم كه به رقص اندر آمد و عابد را بينداخت و راه