شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٦٦ - حكايت(٥)
حكايت (٣)
مهمان پيرى بودم در ٢٦ ديار بكر كه مال فراوان داشت و فرزندى خوبروى. شبى حكايت كرد كه مرا بعمر خويش بجز اين فرزند نبوده است.
٢٧ درختى در اين ٢٨ وادى، زيارتگاه است كه مردمان به حاجت خواستن آنجا روند.
شبهاى دراز در پاى آن درخت به حق بناليدهام تا مرا اين فرزند بخشيده است. شنيدم كه پسر با رفيقان آهسته همىگفت: چه بودى كه من آن درخت را بدانستمى كجاست تا دعا كردمى و پدر بمردى.
خواجه شادىكنان كه پسرم عاقل است و پسر طعنهزنان كه پدرم فرتوت.
|
٢٩ سالها بر تو بگذرد كه گذار |
نكنى سوى تربت پدرت |
|
|
تو بجاى پدر چه كردى خير! |
تا همان چشم دارى از پسرت |
|
حكايت (٤)
روزى به غرور جوانى سخت رانده بودم و شبانگاه بپاى ٣٠ گريوهاى سست مانده. پيرمردى ضعيف از پس كاروان همىآمد و گفت: چه خسى كه نه جاى خفتن است. گفتم: چون روم كه نه پاى رفتن است. گفت! اين نشنيدى كه صاحبدلان گفتهاند: ٣١ رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن.
|
٣٢ اى كه مشتاق منزلى مشتاب |
پند من كار بند و صبر آموز |
|
|
٣٣ اسب تازى، ٣٤ دوتك رود بشتاب |
اشتر آهسته ميرود شب و روز |
|
حكايت (٥)
جوانى ٣٥ چست، لطيف، خندان، شيرينزبان، در حلقه ٣٦ عشرت ما بود كه در دلش از هيچ نوعى غم نيامدى ٣٧ و لب از خنده فراهم. روزگارى برآمد كه اتفاق