شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٩ - حكايت(٢٨)
آمد، فرمود تا ٦٥٧ مصارعت كنند. مقامى ٦٥٨ متسع ترتيب كردند و اركان دولت و اعيان حضرت و زورآوران آن اقليم حاضر شدند. پسر چون پيل مست اندر آمد ٦٥٩ بصدمتى كه اگر كوه آهنين بودى از جاى بركندى. استاد دانست كه جوان به قوّت از او برتر است، بدان بند غريب كه از او نهان داشته بود با وى درآويخت.
پسر دفع آن ندانست. استاد، به دو دست از زمينش بالاى سر برد و فروكوفت.
٦٦٠ غريو از خلق برخاست. ملك فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت كرد كه با پرورنده خويش دعوى مقاومت كردى و ٦٦١ بسر نبردى.
|
٦٦٢ هر آن كهتر كه با مهتر ستيزد |
چنان افتد كه هرگز برنخيزد |
|
گفت: اى ملك، به زورآورى بر من دست نيافت بلكه مرا از علم كشتى ٦٦٣ دقيقهاى مانده بود كه از من دريغ همىداشت. امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد. استاد گفت: از بهر چنين روزى نگاه ميداشتم كه زيركان گفتهاند: دوست را چندان قوت مده كه اگر دشمنى كند تواند. نشنيدهاى كه چه گفت آنكه از پرورده خويش جفا ديد!
|
٦٦٤ اعلّمه الرّماية كلّ يوم |
فلمّا اشتدّ ساعده رمانى |
|
|
٦٦٥ يا وفا خود نبود در عالم |
يا مگر كس در اين ٦٦٦ زمانه نكرد |
|
|
كس نياموخت علم تير از من |
كه مرا عاقبت، نشانه نكرد |
|
حكايت (٢٨)
درويشى ٦٦٧ مجرد به گوشه ٦٦٨ صحرايى نشسته بود. پادشاهى بر او بگذشت.
درويش ٦٦٩ از آنجا كه فراغ ملك قناعت است، سر برنياورد و التفات نكرد.