شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٧٢١ - (٧٠) يوسف صديق
(٦٨) هركه در زندگى نانش نخورند چون بميرد نامش نبرند.
______________________________ (٣٥٤)- هركه در زندگى ...: مراد اين است كه بخشش مايه بقاى شهرت و نام خواهد بود. و كسى كه مردم در زمان زندگيش از وجودش بهرهمند نشوند با مرگ، نامش بكلى فراموش خواهد شد.
(٦٩) لذت انگور بيوه داند نه خداوند ميوه.
(٣٥٥)- بيوه: با ميوه سجع و جناس ناقص دارد.
مراد اين است كه صاحب ميوه چون از ميوه بسيار متمتع ميشود لذت آنرا درنمىيابد.
لذت براى كسى است كه به مطلوب خود كمتر دسترسى داشته باشد. در اينجا، بيوه بعنوان حرمانش از وسائل زندگى مقصود است.
(٧٠) يوسف صديق ٧ در خشكسال مصر سير نخوردى.
(٣٥٦)- صدّيق: لقب حضرت يوسف كه از وى در آيه ٤٦ از سوره يوسف به اين عنوان ياد شده.
پادشاه مصر براى تعبير خواب خويش رسولى پيش يوسف ميفرستد و پيام ميدهد كه به او بگويد: «يوسف ايها الصديق افتنا ...». بعضى ريشه صديق را در اين مورد لفظ عبرى) gedasab (دانستهاند.
(٣٥٧)- خشكسال: مراد از خشكسالى در اينجا هفت سال قحط است كه مصريان به آن مبتلى شدند و قرآن مجيد به آن اشاره كرده. (راجع به يوسف رجوع شود به اعلام قرآن مقاله يوسف).
(٣٥٨)- سير: در اينجا قيد وصفى است و از ريشه سيجيدن بمعنى آماده شدن آمده و با بسيج، همريشه است. در لهجه پهلوى هم، سير تلفظ ميشود.
(٣٥٩)-
|
آنكه در راحت و تنعم زيست ... |
مثنوى بر وزن شماره ١
(٣٦٠)- راحت: اسم مصدر است بمعنى آسايش. در زبان محاورى فارسى بعنوان صفت هم بكار ميرود.
(٣٦١)- تنعم: مصدر باب تفعل بمعنى نعمت داشتن و بهرهمندى است.
(٣٦٢)- زيست: در اينجا ماضى است و ميتواند مضارع، جانشين آن بشود.
(٣٦٣)- فروماندن به احوال خويش: كنايه از پريشان بودن و آشفته شدن در