شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٩٤ - حكايت(١٨)
|
١٢٤ بيار آنچه دارى ز مردى و زور |
كه دشمن بپاى خود آمد بگور |
|
تير و كمان را ديدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان.
|
١٢٥ نه هركه موى شكافد بتير جوشن ١٢٦ خاى |
بروز حمله جنگآوران بدارد پاى |
|
چاره جز آن نديديم كه رخت و سلاح و جامه رها كرديم و جان بسلامت بياورديم.
|
١٢٧ به كارهاى گران، مرد كارديده فرست |
كه شير شرزه درآرد بزير خمّ كمند |
|
|
جوان اگرچه قوىيال و پيلتن باشد |
بجنگ دشمن، از هول بگسلد ١٢٨ پيوند |
|
|
نبرد، پيش مصافآزموده معلوم است |
چنانكه مسئله شرع، پيش ١٢٩ دانشمند |
|
حكايت (١٨)
توانگرزادهاى را ديدم بر سر گور پدر نشسته و با درويش بچهاى مناظره در پيوسته كه صندوق تربت پدرم سنگين است و ١٣٠ كتابه رنگين، فرش ١٣١ رخام انداخته و خشت پيروزه در او ساخته. به گور پدرت چه ماند خشتى دو فراهم آورده و مشتى دو خاك بر آن پاشيده. درويش پسر اين بشنيد و گفت: تا پدرت زير اين سنگهاى گران بر خود بجنبيده باشد پدر من به بهشت رسيده بود.
١٣٢ موت الفقراء راحة و موت الاغنياء حسرة
|
١٣٣ خر كه كمتر نهند بر وى بار |
بيشك آسودهتر كند رفتار |
|