شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٤ - حكايت(٣٣)
|
٤١٨ از اين مهپارهاى عابد فريبى |
ملايك صورتى طاووس زيبى |
|
|
كه بعد از ديدنش صورت نبندد |
وجود پارسايان را شكيبى |
|
و همچنين در عقبش غلامى ٤١٩ بديع الجمال، لطيف الاعتدال.
|
٤٢٠ هلك النّاس حوله عطشا |
و هو ساق يرى و لا يسقى |
|
|
ديده از ديدنش نگشتى سير |
همچنان كز ٤٢١ فرات ٤٢٢ مستسقى |
|
عابد، طعامهاى لذيذ خوردن گرفت و كسوتهاى لطيف پوشيدن. از ٤٢٣ فواكه و ٤٢٤ مشموم و حلاوات تمتع يافتن و در جمال غلام و كنيزك نگريستن و خردمندان گفتهاند: زلف خوبان زنجير پاى عقل است و دام مرغ زيرك.
|
در ٤٢٥ سر كار تو كردم دل و دين با همه دانش |
مرغ زيرك بحقيقت منم امروز و تو ٤٢٦ دامى |
|
فى الجمله دولت ٤٢٧ وقت ٤٢٨ مجموع به دور زوال آمد چنانكه گفتهاند:
|
٤٢٩ هركه هست از ٤٣٠ فقيه و ٤٣١ پيرو ٤٣٢ مريد |
وز ٤٣٣ زبانآوران ٤٣٤ پاك نفس |
|
|
چون به دنياى ٤٣٥ دون فرودآمد |
به عسل دربماند، پاى مگس |
|
بار ديگر ملك به ديدن او رغبت كرد. عابد را ديد از هيئت نخستين بگرديده و سرخ و سپيد و فربه شده و بر بالش ديبا تكيه زده و غلام پرى پيكر با ٤٣٦ مروحه طاووسى بالاى سر ايستاده. بر سلامت حالش شادمانى كرد و از هردرى سخن گفتند تا ملك به انجام سخن گفت: چنين كه من اين دو طايفه را دوست دارم، در جهان كس ندارد: يكى علما و ديگر زهاد را. وزيرى ٤٣٧ فيلسوف جهانديده حاضر بود، گفت: اى خداوند، شرط دوستى آن است كه با هردو طايفه نكويى كنى.