شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٧٠ - (١١٨)
گاهى به وجود آن تازهاند و گاهى به عدم آن پژمرده و سرو را هيچ از اين نيست و همه وقتى خوش است و اين است صفت آزادگان.
|
٥٦٥ بر آنچه ميگذرد دل منه كه دجله بسى |
پس از ٥٦٦ خليفه بخواهد گذشت در بغداد |
|
|
گرت ز دست برآيد چو نخل باش كريم |
ورت ز دست نيايد چو سرو باش آزاد |
|
(١١٨)
٥٦٧ دو كس مردند و حسرت بردند: يكى آنكه داشت و نخورد و ديگر آنكه دانست و نكرد.
|
٥٦٨ كس نبيند بخيل فاضل را |
كه نه در ٥٦٩ عيب گفتنش كوشد |
|
|
ور كريمى دوصد گنه دارد |
كرمش عيبها فروپوشد |
|
\* تمام شد كتاب ٥٧٠ گلستان به توفيق حضرت ٥٧١ سبحان و ٥٧٢ هو المستعان و عليه- التكلان ٥٧٣ بدانكه در اين جمله، چنانكه رسم ٥٧٤ مؤلفان است ٥٧٥ و دأب ٥٧٦ مصنفان، از شعر متقدمان بطريق ٥٧٧ استعارت، ٥٧٨ تلفيقى نرفت.
|
٥٧٩ كهنخرقه خويش ٥٨٠ پيراستن |
به از ٥٨١ جامه عاريت خواستن |
|
٥٨٢ غالب گفتار سعدى طربانگيز است و طيبتآميز و كوتهنظران را بدين علت، زبان طعن دراز گردد كه ٥٨٣ مغز دماغ، بيهوده بردن و ٥٨٤ دود چراغ، بيفايده خوردن، كار خردمندان نيست. و ليكن بر راى روشن صاحبدلان كه روى سخن در