شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٣٠ - حكايت(٢٠)
|
١٤٤ گر همه ١٤٥ زرّ جعفرى دارد |
مرد، بىتوشه برنگيرد گام |
|
|
در بيابان، فقير سوخته را |
شلغم پخته به كه ١٤٦ نقره خام |
|
حكايت (١٩)
هرگز از دور زمان نناليدم و روى از گردش آسمان درهم نكشيدم مگر وقتى كه پايم برهنه بود و استطاعت پاى پوشى نداشتم. به ١٤٧ جامع كوفه درآمدم ١٤٨ دلتنگ. يكى را ديدم كه پاى نداشت. سپاس نعمت حق بجاى آوردم و بر ١٤٩ بى- كفشى صبر كردم.
|
١٥٠ مرغ بريان به چشم مردم سير |
كمتر از برگ ١٥١ ترّه بر خوان است |
|
|
وانكه را دستگاه و قوّت نيست |
١٥٢ شلغم پخته، مرغ بريان است |
|
حكايت (٢٠)
يكى از ملوك با تنى چند از خاصان در ١٥٣ شكارگاهى، به زمستان از ١٥٤ عمارت دور افتاد. شب درآمد. خانه دهقانى ديدند. ملك گفت: شب آنجا رويم تا زحمت سرما نباشد. يكى از وزرا گفت: لايق قدر بلند پادشاهان نباشد به خانه دهقانى ١٥٥ التجا كردن، هم اينجا ١٥٦ خيمه زنيم و آتش كنيم. دهقان را خبر شد.
١٥٧ ما حضرى ترتيب كرد و پيش آورد و زمين ببوسيد و گفت قدر بلند سلطان بدين قدر ١٥٨ نازل نشدى و ليكن نخواستند كه قدر دهقان بلند گردد. ملك را سخن گفتن او مطبوع آمد. شبانگاه به منزل او نقل كردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود.
دهقان در ركاب سلطان همىرفت و ميگفت:
|
١٥٩ ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم |
از التفات به مهمانسراى دهقانى |
|