شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٨٨ - حكايت(٥)
حكايت (٣)
جوانى خردمند از ١٠ فنون ١١ فضايل ١٢ حظّى وافر داشت و طبعى ١٣ نافر.
چندانكه در محافل دانشمندان نشستى، زبان سخن ببستى. بارى پدرش گفت: اى پسر، تو نيز آنچه دانى بگوى. گفت: ترسم كه بپرسندم از آنچه ندانم و شرمسارى برم.
|
١٤ نشنيدى كه صوفيى ميكوفت |
زير نعلين خويش ميخى چند! |
|
|
آستينش گرفت سرهنگى |
كه بيا نعل بر ستورم بند |
|
|
١٥ نگفته ندارد كسى با تو كار |
و ليكن چو گفتى دليلش بيار |
|
حكايت (٤)
عالمى ١٦ معتبر را ١٧ مناظره افتاد با يكى از ١٨ ملاحده. با او به ١٩ حجّت برنيامد، ٢٠ سپر بينداخت و برگشت. كسى گفتش: ترا با چندين فضل و ادب كه دارى با بيدينى برنيامدى! گفت: علم من قرآن است و حديث و گفتار مشايخ و او بدينها معتقد نيست و نميشنود. ٢١ مرا شنيدن كفر او به چه كار آيد؟
|
٢٢ آنكس كه به قرآن و ٢٣ خبر زو نرهى |
آن است جوابش كه جوابش ندهى |
|
حكايت (٥)
٢٤ جالينوس، ابلهى را ديد دست در گريبان دانشمندى زده، بيحرمتى همى كرد. گفت: اگر اين دانا بودى، كار وى با نادان بدينجا نرسيدى.
|
٢٥ دو عاقل را نباشد كين و پيكار |
نه دانايى، ستيزد با ٢٦ سبكبار |
|
|
اگر نادان بوحشت سخت گويد |
خردمندش بنرمى دل بجويد |
|