شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٢ - حكايت(١٤)
٣٣٥ به معظمّات امور مملكت متعلق باشد و تحمل ٣٣٦ ازدحام عوام نكند.
|
٣٣٧ حرامش بود نعمت پادشاه |
كه هنگام فرصت ندارد نگاه |
|
|
٣٣٨ مجال سخن تا نبينى ز پيش |
به بيهوده گفتن مبر قدر خويش |
|
گفت: برانيد اين گداى ٣٣٩ شوخ ٣٤٠ مبذر را كه ٣٤١ چندان نعمت ٣٤٢ به چندى مدت برانداخت كه خزانه ٣٤٣ بيت المال، لقمه ٣٤٤ مساكين است نه ٣٤٥ طعمه اخوان الشياطين.
|
٣٤٦ ابلهى كو روز روشن شمع ٣٤٧ كافورى نهد |
زود بينى كش ٣٤٨ به شب روغن نباشد در چراغ |
|
يكى از وزراى ناصح گفت: اى خداوند، مصلحت آن بينم كه چنين كسان را ٣٤٩ وجه كفاف ٣٥٠ به تفاريق ٣٥١ مجرى دارند تا در نفقه اسراف نكنند.
اما آنچه فرمودى از ٣٥٢ زجر و ٣٥٣ منع، مناسب سيرت ارباب همت نيست يكى را به لطف اميدوار كردن و باز به نوميدى خسته گردانيدن.
|
٣٥٤ بروى خود در ٣٥٥ اطماع باز نتوان كرد |
چو باز شد، بدرشتى ٣٥٦ فراز نتوان كرد |
|
|
٣٥٧ كس نبيند كه تشنگان ٣٥٨ حجاز |
بر لب آب شور. گرد آيند |
|
|
هركجا چشمهاى بود شيرين |
مردم و مرغ و مور گرد آيند |
|
حكايت (١٤)
يكى از پادشاهان پيشين در رعايت مملكت سستى كردى و لشكر بسختى داشتى لاجرم چون دشمنى صعب روى نمود، همه ٣٥٩ پشت بدادند.
|
٣٦٠ چو دارند گنج از سپاهى دريغ |
دريغ آيدش دست بردن به تيغ |
|