شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٩١ - حكايت(١٤)
حكايت (١٢)
سالى نزاعى در ميان پيادگان ٩٠ حجيج افتاده بود و ٩١ داعى هم در آن سفر پياده. انصاف، در سر و روى هم افتاديم و داد ٩٢ فسوق و جدال بداديم. كجاوهنشينى را شنيدم كه با ٩٣ عديل خود ميگفت: يا للعجب؟ ٩٤ پياده عاج چون ٩٥ عرصه ٩٦ شطرنج بسر ميبرد ٩٧ فرزين ميشود يعنى به از آن ميگردد كه بود و پيادگان حاج، باديه بسر بردند و بتر شدند.
|
٩٨ از من بگوى حاجى مردمگزاى را |
كو پوستين خلق به آزار ميدرد |
|
|
٩٩ حاجى تو نيستى شتر است از براى آنك |
بيچاره خار ميخورد و بار ميبرد |
|
حكايت (١٣)
هندويى ١٠٠ نفطاندازى همىآموخت. حكيمى گفت: ترا كه خانه ١٠١ نيين است، بازى نه اين است.
|
١٠٢ تا ندانى كه سخن عين صواب است، مگوى |
و آنچه دانى كه نه ١٠٣ نيكوش جوب است، مگوى |
|
حكايت (١٤)
مردكى را چشمدرد خاست. پيش ١٠٤ بيطارى رفت كه دوا كن. بيطار از آنچه در چشم چهارپايان ميكرد در ديده او كشيد و كور شد. حكومت به داور بردند. گفت:
بر او هيچ تاوان نيست. اگر اين، خر نبودى پيش بيطار نرفتى. مقصود از اين سخن آن است تا بدانى كه هرآنكه ناآزموده را كار بزرگ فرمايد با آنكه ندامت برد بنزديك