شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢١٥ - حكايت(٣٨)
حكايت (٣٦)
دو برادر بودند، يكى خدمت سلطان كردى و ديگر به زور بازو نان خوردى.
بارى، توانگر گفت درويش را كه چرا خدمت نكنى تا از مشقت كار كردن ٧٣٧ برهى گفت: تو چرا كار نكنى تا از ٧٣٨ مذلت خدمت رهايى يابى كه خردمندان گفتهاند: نان خود خوردن و نشستن، به كه كمر ٧٣٩ زرين به خدمت بستن.
|
٧٤٠ بدست آهن ٧٤١ تفته كردن خمير |
به از دست بر سينه پيش امير |
|
|
عمر ٧٤٢ گرانمايه درين صرف شد |
تا چه خورم ٧٤٣ صيف و چه پوشم ٧٤٤ شتا |
|
|
اى شكم خيره ٧٤٥ بتايى بساز |
تا نكنى پشت به خدمت دوتا |
|
حكايت (٣٧)
كسى مژده آورد پيش انوشيروان عادل. گفت: شنيدم كه فلان دشمن ترا خداى عز و جل ٧٤٦ برداشت. گفت: هيچ شنيدى كه مرا بگذاشت!
|
اگر ٧٤٧ بمرد ٧٤٨ عدو جاى شادمانى نيست |
كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست |
|
حكايت (٣٨)
گروهى حكما به حضرت كسرى در، به مصلحتى سخن همىگفتند و بزرگمهر كه مهتر ايشان بود خاموش. گفتندش: چرا با ما، در اين بحث سخن نگويى؟
گفت: حكيمان بر مثال اطبااند و طبيب ٧٤٩ دارو ندهد جز ٧٥٠ سقيم را. پس، چون بينم كه راى شما بر صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن، حكمت نباشد.
|
٧٥١ چو كارى بى ٧٥٢ فضول من برآيد |
مرا در وى سخن گفتن نشايد |
|