شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢١٧ - حكايت(٤٠)
٧٧٢ هيكلى كه ٧٧٣ صخر ٧٧٤ جنى از طلعتش برميدى و ٧٧٥ عين القطر از بغلش بگنديدى.
|
٧٧٦ تو گويى تا قيامت زشترويى |
برو ختم است و بر ٧٧٧ يوسف نكويى |
|
|
٧٧٨ شخصى نه چنان كريه منظر |
كز زشتى او خبر توان داد |
|
|
آنگه بغلى ٧٧٩ نعوذ باللّه |
مردار به آفتاب ٧٨٠ مرداد |
|
آوردهاند كه سياه را در آن ٧٨١ مدت، نفس، طالب بود و شهوت، غالب.
٧٨٢ مهرش بجنبيد و مهرش برداشت. بامدادان كه ملك كنيزك را جست و نيافت، ٧٨٣ ماجرا بگفتند. خشم گرفت و فرمود تا سياه را با كنيزك ٧٨٤ استوار ببندند و از بام ٧٨٥ جوسق به قعر ٧٨٦ خندق دراندازند. يكى از وزراى نيكمحضر، روى شفاعت بر زمين نهاد و گفت: سياه بيچاره را در اين خطايى نيست، كه ساير بندگان و خدمتكاران به نوازش خداوندى ٧٨٧ متعوّدند. ملك گفت: اگر در ٧٨٨ مفاوضه او شبى تأخير كردى چه شدى؟ كه ٧٨٩ من او را افزون از قيمت كنيزك دلدارى كردمى.
گفت: اى خداوند روى زمين نشنيدهاى:
|
٧٩٠ تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسيد |
تو مپندار كه از پيل دمان انديشد |
|
|
٧٩١ ملحد گرسنه در خانه ٧٩٢ خالى بر خوان |
عقل باور نكند كز ٧٩٣ رمضان انديشد |
|
ملك را اين لطيفه پسند آمد و گفت: اكنون ٧٩٤ سياه، ترا بخشيدم، كنيزك را چه كنم؟ گفت: كنيزك، سياه را بخش كه ٧٩٥ نيمخورده او، هم، او را شايد.
|
٧٩٦ هرگز آنرا به دوستى مپسند |
كه رود جاى ناپسنديده |
|
|
تشنه را دل نخواهد آب زلال |
نيم خورد دهان گنديده |
|