شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٦٠ - (٨٤)
(٧٩)
٤٠٧ تلميذ بىارادت، عاشق بىزر است و ٤٠٨ رونده بيمعرفت، مرغ بىپر و عالم بىعمل، درخت بىبر و زاهد بىعلم، خانه بىدر.
(٨٠)
مراد از نزول قرآن، تحصيل سيرت خوب است نه ٤٠٩ ترتيل ٤١٠ سورت مكتوب.
(٨١)
عامى متعبد، پياده رفته است و عالم ٤١١ متهاون، سوار خفته. ٤١٢ عاصى كه دست به خدا بردارد به از عابد كه ٤١٣ كبر در سر دارد.
|
٤١٤ سرهنگ لطيف خوى دلدار |
بهتر ز فقيه مردمآزار |
|
(٨٢)
٤١٥ يكى را گفتند: عالم بىعمل به چه ماند؟ گفت: به زنبور بىعسل.
|
٤١٦ زنبور درشت ٤١٧ بيمروت را گوى |
٤١٨ بارى، چو عسل نميدهى نيش مزن |
|
(٨٣)
مرد بيمروّت ٤١٩ زن است و عابد با طمع، ٤٢٠ رهزن.
|
٤٢١ اى به ٤٢٢ ناموس كرده جامه ٤٢٣ سپيد |
بهر پندار خلق و ٤٢٤ نامه سياه |
|
|
دست كوتاه بايد از دنيا |
٤٢٥ آستين، ٤٢٦ چه دراز و چه كوتاه |
|
(٨٤)
دو كس را حسرت از دل نرود و پاى ٤٢٧ تغابن از گل برنيايد: ٤٢٨ تاجر كشتىشكسته و وارث با قلندران نشسته.
|
٤٢٩ پيش درويشان بود خونت ٤٣٠ مباح |
گر نباشد در ميان، مالت ٤٣١ سبيل |
|