شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦١٦ - حكايت«١٢» سالى نزاعى در ميان پيادگان حجيج افتاده بود
أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ ترجمه: كه چون انسان بكمال نيروى خود رسد و به سن چهل سالگى بالغ گردد، گويد: خدايا مرا توفيق ده تا نعمتى را كه بر من و بر پدر و مادرم ارزانى داشتهاى سپاسگزارى كنم و عمل شايستهاى پيش گيرم كه تو بپسندى و به آن راضى باشى.
______________________________
(٨٦)-
|
جوانمردى و لطف است آدميت ... |
قطعه بر وزن شماره ٧ با قافيه مردف.
در بعضى نسخهها، «جوانمردى و لطف و آدميت» ضبط شده. در آنصورت مصراع اول مفعول اول است براى «مپندار» در آخر مصراع دوم (ضبط اول صحيحتر مينمايد).
(٨٧)- هيولانى: منسوب به هيولى. تلفظ عربى آن هيولى و هيّولى و منسوب آن در عربى هيولى و هيولانى است. لفظ هيولى مأخوذ است از لفظ يونانى?eluH بمعنى مادّه اول چيزهاى مادى. ارسطو، جسم را مركب از صورت و هيولى ميدانست و آنها را دو جزء عقلى ميشناخت. معنى ديگر هيولى، طرح و مسودّه تصوير است كه به فارسى آنرا «پذيرا» ميگويند.
(٨٨)- شنگرف: معرب آن شنجرف، اكسيد سرخ سرب است كه در فرانسهerbanic و در يونانىirabamiK ناميده ميشود و سولفور طبيعى جيوه است كه آنرا سرنج و اسرنج هم مينامند. فرمول آن٣٠١ bp . اين ماده رنگين در نقاشى بكار ميرود. شايد مأخوذ از زنسىفر باشد و آن كانى است كه روى جزء تركيبات آن باشد.
(٨٩)- زنگار. زاج سبز (سولفات آهن) كه در نقاشى بكار ميرود.
حكايت «١٢» سالى نزاعى در ميان پيادگان حجيج افتاده بود ...
(٩٠)- حجيج: جمع حاج است جمع مشهور حاج، حجاج است و ضبط بعضى نسخهها هم حجاج ميباشد.
(٩١)- داعى: دعاگو. در اينجا مراد خود سعدى است.
(٩٢)- فسوق و جدال: دشنام و ستيزه است كه بموجب آيه ١٩٤ از سوره بقره در حج ممنوع است:
وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِ
(٩٣)- عديل: همعدل معمولا كجاوه دو لنگه دارد كه هرلنگه مساوى و برابر با لنگه ديگرى است. هرچه چنين باشد، هر لنگه آنرا نسبت بديگرى عدل بكسر عين مينامند.
پس عديل كسى است كه در لنگه ديگر كجاوه نشسته است.
(٩٤)- پياده عاج: شطرنج، شش نوع مهره دارد يك نوع آنرا پياده و بعربى