شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٣ - حكايت(٣٣)
گفت: همه شب در ٣٩٢ مناجات و سحر در دعاى حاجات و همه روز در بند ٣٩٣ اخراجات.
ملك را مضمون اشارت عابد معلوم گشت. فرمود تا وجه كفاف او معين دارند تا بار عيال از دل او برخيزد.
|
٣٩٤ اى ٣٩٥ گرفتار ٣٩٦ پاىبند عيال |
ديگر آسودگى مبند خيال |
|
|
غم فرزند و نان و جامه و ٣٩٧ قوت |
بازدارد ز ٣٩٨ سير در ملكوت |
|
|
همه روز ٣٩٩ اتفاق ميسازم |
كه به شب با خداى پردازم |
|
|
شب چو ٤٠٠ عقد نماز ميبندم |
٤٠١ چه خورد بامداد ٤٠٢ فرزندم؟ |
|
حكايت (٣٣)
يكى از متعبّدان شام، در بيشه زندگانى كردى و برگ درختان خوردى.
پادشاهى بحكم زيارت بنزديك وى رفت و گفت: اگر مصلحت بينى، به شهر اندر، براى تو مقامى بسازم كه فراغ عبادت از اين به، دست دهد و ديگران هم ببركت انفاس شما ٤٠٣ مستفيد گردند و به صلاح اعمال شما ٤٠٤ اقتدا كنند. زاهد قبول نكرد.
يكى از وزيران گفتش: پاس خاطر ملك را روا باشد كه چند روزى به شهر اندر آيى و كيفيت مقام معلوم كنى پس اگر ٤٠٥ صفاى وقت عزيزان را از صحبت ٤٠٦ اغيار ٤٠٧ كدورتى باشد، اختيار باقى است. عابد به شهر درآمد و بستانسراى خاص ملك را بدو ٤٠٨ پرداختند. مقامى دلگشاى، روانآساى.
|
٤٠٩ گل سرخش چو ٤١٠ عارض خوبان |
سنبلش همچو زلف محبوبان |
|
|
همچنان از ٤١١ نهيب ٤١٢ برد ٤١٣ عجوز |
٤١٤ شير ناخورده طفل دايه هنوز |
|
|
٤١٥ و افانين عليها جلّنار ٤١٦- ٤١٧ |
علّقت بالشّجر الاخضر نار |
|
ملك در حال، كنيزكى خوبروى پيش فرستاد.