شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٤ - حكايت(٢٣)
پادشاه را روا باشد. ٥٨٩ جلاد، قصد كرد. پسر سر سوى آسمان برآورد و تبسم كرد. ملك پرسيدش: كه در اين حالت چه جاى خنديدن است! گفت: ناز فرزندان بر پدر و مادر باشد و دعوى پيش قاضى برند و داد از پادشاه خواهند.
اكنون پدر و مادر، بعلت ٥٩٠ حطام دنيا مرا به خون درسپردند و قاضى، به كشتنم فتوى داد و سلطان، مصالح خويش در هلاك من همىبيند. بجز خداى عز و جل، پناهى نميبينم.
|
٥٩١ پيش كه برآورم ز دستت فرياد |
هم پيش تو از دست تو، ٥٩٢ گر خواهم داد |
|
سلطان را از اين سخن دل بهم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت:
هلاك من اوليتر كه خون بيگناهى ريختن. سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و نعمت بىاندازه بخشيد و آزاد كرد. گويند، هم در آن هفته شفا يافت.
|
٥٩٣ همچنان در فكر آن بيتم كه گفت |
پيلبانى بر لب درياى نيل ٥٩٤ |
|
|
زير پايت گر ندانى حال ٥٩٥ مور |
همچو حال توست زير پاى پيل |
|
حكايت (٢٣)
يكى از بندگان ٥٩٦ عمروليث گريخته بود. كسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزير را با او غرضى بود، اشارت به كشتن كرد، تا ديگر بندگان چنين فعل، روا ندارند. بنده سر پيش عمرو بر زمين نهاد و گفت:
|
٥٩٧ هرچه رود بر سرم چون تو پسندى رواست |
بنده چه دعوى كند! حكم، خداوند راست |
|
اما بموجب آنكه پرورده نعمت اين خاندانم، نخواهم كه در قيامت به خون