شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٠ - حكايت(١٢)
|
هر آنكه تخم بدى كشت و ٢٩٧ چشم نيكى داشت |
٢٩٨ دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست |
|
|
٢٩٩ ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده |
و گر تو ميندهى ٣٠٠ داد، روز دادى هست |
|
|
٣٠١ بنى آدم اعضاى يك پيكرند |
كه در آفرينش ز يك گوهرند |
|
|
چو عضوى بدرد آورد روزگار |
دگر عضوها را، نماند قرار |
|
|
تو كز محنت ديگران بيغمى |
نشايد كه نامت نهند آدمى |
|
حكايت (١١)
درويشى ٣٠٢ مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد. ٣٠٣ حجاج يوسف را خبر كردند، بخواندش و گفت: دعايى خير بر من بكن. گفت: خدايا جانش بستان.
گفت: از بهر خدا اين چه دعا است! گفت: اين دعاى خير است ترا و جمله ٣٠٤ مسلمانان را.
|
٣٠٥ اى زبر ٣٠٦ دست ٣٠٧ زيردست آزار |
گرم ٣٠٨ تا كى بماند اين بازار |
|
|
به چه كار آيدت جهاندارى |
٣٠٩ مردنت به كه مردمآزارى |
|
حكايت (١٢)
يكى از ملوك بىانصاف، پارسايى را پرسيد: از عبادتها كدام فاضلتر است؟ گفت ٣١٠ ترا خواب نيمروز، تا در آن، ٣١١ يكنفس، خلق را نيازارى.
|
٣١٢ ظالمى را خفته ديدم نيمروز |
گفتم، اين فتنه است خوابش برده به |
|