شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٠٧ - سبب تأليف كتاب
بر عادت ١٩٣ مألوف و طريق ١٩٤ معروف كه ١٩٥ ازردن دوستان جهل است ١٩٦ و كفّارت ١٩٧ يمين سهل، و خلاف راه صواب است ١٩٨ و نقض راى ١٩٩ اولى الالباب كه ٢٠٠ ذوالفقار على ٢٠١ در نيام و زبان سعدى ٢٠٢ در كام
|
٢٠٣ زبان در دهان اى خردمند چيست؟ |
٢٠٤ كليد در گنج صاحب ٢٠٥ هنر |
|
|
چو در بسته باشد چه داند كسى |
كه ٢٠٦ جوهرفروش است يا ٢٠٧ پيلهور |
|
٢٠٨ اگرچه پيش خردمند، خامشى ادب است بوقت مصلحت آن به كه در سخن كوشى دو چيز، ٢٠٩ طيره عقل است: دم فروبستن بوقت گفتن و گفتن ٢١٠ بوقت خاموشى
فى الجمله، زبان از مكالمه او دركشيدن قوّت نداشتم و روى از محادثه ٢١١ او گردانيدن ٢١٢ مروت ندانستم، كه يار، موافق بود و ارادت، صادق.
|
٢١٣ چو جنگآورى، با كسى بر ستيز |
كه از وى ٢١٤ گزيرت بود يا گريز |
|
بحكم ضرورت، سخن گفتيم و ٢١٥ تفرجكنان بيرون رفتيم در فصل ربيع كه آثار ٢١٦ صولت برد آرميده بود و ايام دولت ٢١٧ ورد رسيده.
|
٢١٨ پيراهن برگ بر درختان |
چون جامه عيد نيكبختان |
|
|
٢١٩ اول ٢٢٠ ارديبهشت ماه ٢٢١ جلالى |
بلبل گوينده ٢٢٢ بر منابر ٢٢٣ قُضبان |
|
|
بر گل سرخ از نم اوفتاده ٢٢٤ لآلى |
همچو عرق ٢٢٥ بر عِدار ٢٢٦ شاهد ٢٢٧ غَضبان |
|
شب را به بوستان يكى از دوستان اتفاق ٢٢٨ مبيت افتاد. موضعى خوش و خرّم بود و درختان، ٢٢٩ سردرهم. ٢٣٠ گفتى كه خرده ٢٣١ مينا بر خاكش ريخته و عقد ٢٣٢ ثريّا از ٢٣٣ تاكش آويخته.
|
٢٣٤ روضة ماء نهرها ٢٣٥ سلسال |
٢٣٦ دوحة ٢٣٧ سجع طيرها موزون |
|
|
٢٣٨ آن پر از لالههاى رنگارنگ |
وين پر از ميوههاى گوناگون |
|