شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٨٥ - حكايت(٦)
|
بمير تا برهى اى حسود كاين رنجيست |
كه از ٢١٣ مشقت آن جز به مرگ نتوان رست |
|
|
٢١٤ شوربختان به آرزو خواهند |
٢١٥ مقبلان را زوال نعمت و ٢١٦ جاه |
|
|
گر نبيند به روز، شبپره ٢١٧ چشم |
چشمه آفتاب را چه گناه! |
|
|
٢١٨ راست خواهى هزار چشم چنان |
كور بهتر كه آفتاب ٢١٩ سياه |
|
حكايت (٦)
يكى را از ملوك عجم، حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيّت آغاز نهاده، تا بجايى كه خلق از مكايد ظلمش، به ٢٢٠ جهان برفتند و از ٢٢١ كربت جورش، راه ٢٢٢ غربت گرفتند. چون رعيت كم شد، ٢٢٣ ارتفاع ٢٢٤ ولايت نقصان پذيرفت و خزينه تهى ماند و دشمنان زور آوردند.
|
٢٢٥ هركه فريادرس روز مصيبت خواهد |
گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش |
|
|
بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود |
لطف كن لطف، كه ٢٢٦ بيگانه شود حلقه ٢٢٧ بگوش |
|
بارى به مجلس او در، كتاب ٢٢٨ شاهنامه همىخواندند در زوال مملكت ٢٢٩ ضحاك و عهد فريدون. وزير، ملك را پرسيد: هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت چگونه ملك بر او مقرر شد؟ گفت: آنچنان كه شنيدى خلفى به ٢٣٠ تعصب بر او گرد آمدند و ٢٣١ تقويت كردند و پادشاهى يافت گفت:
اى ملك چون گرد آمدن خلق موجب پادشاهى است، تو مر خلق را چرا پريشان ميكنى، ٢٣٢ مگر سر پادشاهى ندارى!