شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٠ - حكايت(٢٩)
بلندت رهبرى كرد و اقبال و سعادت ياورى، تا بدين پايه رسيدى. ٣٤٠ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً
|
٣٤١ شكوفهگاه، شكفته است و گاه، ٣٤٢ خوشيده |
درخت، وقت، برهنه است و وقت، پوشيده |
|
گفت اى يار عزيز، ٣٤٣ تعزيتم كن كه جاى ٣٤٤ تهنيت نيست ٣٤٥ آنگه كه تو ديدى غم نانى داشتم و اكنون تشويش جهانى.
|
٣٤٦ اگر دنيا نباشد دردمنديم |
وگر باشد بمهرش پاى بنديم |
|
|
بلايى زين ٣٤٧ درون آشوبتر نيست |
كه رنج خاطرست ار هست ور نيست |
|
|
٣٤٨ مطلب گر توانگرى خواهى |
جز قناعت، كه دولتيست ٣٤٩ هنى |
|
|
٣٥٠ گر غنى زر بدامن افشاند |
٣٥١ تا نظر در ثواب او نكنى |
|
|
كز بزرگان شنيدهام بسيار |
صبر درويش به كه بذل غنى |
|
|
اگر ٣٥٢ بريان كند بهرام، ٣٥٣ گورى |
٣٥٤ نه چون پاى ملخ باشد ز مورى |
|
حكايت (٢٨)
يكى را دوستى بود كه ٣٥٥ عمل ديوان كردى. مدتى اتفاق ملاقات نيفتاد.
كسى گفت: فلانرا دير شد كه نديدى! گفت: من او را نخواهم كه ببينم. قضا را يكى از ٣٥٦ كسان او حاضر بود. گفت: چه خطا كرده است كه ٣٥٧ ملولى از ديدن او؟ گفت:
هيچ ملالى نيست. اما دوست ٣٥٨ ديوانى را وقتى توان ديد كه معزول باشد و مرا ٣٥٩ راحت خويش در رنج او نبايد.
حكايت (٢٩)
٣٦٠ ابو هريره رضى اللّه عنه، هر روز به خدمت ٣٦١ مصطفى صلى اللّه عليه و آله آمدى. گفت: يا ابا هريره ٣٦٢ زرنى غبّا تزدد حبّا ٣٦٣- ٣٦٤ يعنى هرروز ميا تا محبت