شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٤٥ - حكايت«١٦» ياد دارم كه در ايام جوانى گذرى داشتم به كويى
پندار، اشتباه است زيرا تارات جمع «تارة» عربى است بمعنى دفعه و مره. «تارة» عربى مأخوذ است از «وتره».
______________________________ (١٦٢)- تارك: بفتح سوم بمعنى سر و فرق و هرچيزى است كه بر سر گذارند.
حكايت «١٦» ياد دارم كه در ايام جوانى گذرى داشتم به كويى ...
(١٦٣)- تموز: ماه امرداد، ماه دوم تابستان از شهور رومى (ر ك ديباچه).
(١٦٤)- حرور- بفتح اول، باد گرم و گرماى آفتاب است در مقابل ظل (سايه).
ظل و حرور در قرآن مجيد در مقابل يكديگر آمده است.
(١٦٥)- بخوشايندى: بخشكانيدى.
(١٦٦)- سموم: بفتح اول لفظ عربى بمعنى باد مهلك و زهرآگين.
(١٦٧)- هجير: لفظ عربى بمعنى شدت گرما و آنرا هاجره هم ميگويند.
(١٦٨)- حر: بفتح اول و تشديد راء بمعنى گرما.
(١٦٩)- دهليز: از كلمات دخيل عربى بمعنى دالان. «ابناء الدهليز» فرزندان سر راهى است و دهليزى در فارسى به سخن مبتذل و به هرچيز پست اطلاق ميشود. دور نيست كه دهليز محرف رهريز و راهرو باشد.
(١٧٠)- صباحت: بفتح اول بمعنى خوبرويى است.
(١٧١)- عرق: مراد از عرق، گلاب يا عصاره يكى از گلهاى خوشبو است.
سعدى در آخر اين قسمت، صنعت تجاهل العارف بكار برده و نادانسته گرفته كه آيا محبوب در آن شربت گلاب ريخته يا قطرهاى از گل روى خويش.
(١٧٢)-
|
ظمأ بقلبى لا يكاد يسيغه |
وزن شماره ٢٩.
ترجمه: در درون من عطشى است كه اگر درياها آب زلال بنوشم تشنگى مرا فرونمينشاند.
ظمأ، بمعنى تشنگى است.
(١٧٣)- يكاد: فعل مضارع از كاد، از افعال مقاربه است و در عربى جز ماضى و مضارع وجه ديگرى از اين فعل صرف نميشود.
(١٧٤)- يسيغ: مضارع از باب افعال. يعنى گوارا ميسازد.
(١٧٥)- رشف: نوشيدن و لب زدن به آب است.
(١٧٦)-
|
خرم آن فرخندهطالع را كه چشم ... |
قطعه بر وزن شماره ٢٧ با قافيه مردف ....