شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٤٣ - حكايت«١٣» طوطيى را با زاغى در يك قفس كرده بودند
______________________________ (١٣٦)- زندان. در پهلوىnadniZ در اوستايىnodniZ جايى كه گناهكاران را در آنجا توقيف كنند. در عربى محبس و حبس و سجن است و در فارسى بندخانه گفته ميشود و گاهى وساقخانه (مركب از وساق، لفظ عربى و خانه) ناميده شده و تركى آن دوساق و دوساقخانه است.
(١٣٧)- خيرهدراى: صفت مركب از «خيره» و «دراى» صفت فاعلى مرخم از درآييدن بمعنى گفتن، رويهم بمعنى ياوهگو است. دراى بمعنى زنگى كه بر گردن ستوران آويزند هم آمده است كه بعربى آنرا جرس خوانند.
(١٣٨)-
|
كس نيايد به پاى ديوارى ... |
قطعه بر وزن شماره ١ با قافيه مردف مردّف.
(١٣٩)- نگار كردن: نقش كردن.
(١٤٠)- نفرت: بفتح اول، بمعنى رميدگى.
(١٤١)-
|
زاهدى در سماع رندان بود ... |
قطعه بر وزن شماره ١ با قافيه مقيد موصول.
(١٤٢)- بلخى: منسوب به بلخ. بلخ شهرى است از شهرهاى افغانستان كه فعلا اهميتى ندارد و در گذشته اهميتى بسزا داشته و آنرا بلخ بدخشان و قبة الاسلام ميناميدند.
برمكيان و بسيارى از شاعران و دانشمندان ايران اهل اين شهر بودهاند. پهلوى آن بخر و فارسى باستان آن بخترى است و با باختر همريشه ميباشد. مردم آنجا به زيبايى شهرتى داشتهاند.
(١٤٣)-
|
گر ملولى ز ما ترش منشين .... |
مراد اين است: همچنان كه تو از ما دلتنگ هستى و عبوس و ترش مينشينى ما هم حضور ترا بر خود تلخ ميدانيم.
(١٤٤)- تلخ: پهلوى آن تخل است. جابجا شدن حروف را در اصطلاح «قلب» مينامند و بسيارى از الفاظ پهلوى قلب شده و بصورت فارسى درى درآمده است.
(١٤٥)-
|
جمعى چو گل و لاله بهم پيوسته .... |
رباعى بر وزن شماره ٥ با قافيه مقيد موصول.
(١٤٦)- رسته. بضم اول بمعنى روييده.
(١٤٧)- باد مخالف: باد مخالف و سرما و برف و يخ با هم تناسب دارند و مشبه به هستند، براى شخص نامجانس.
(١٤٨)- بربسته: بمعنى منجمد.