شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٦ - حكايت(٢٤)
در زندان بماند. يكى از ملوك آن ٦١٦ نواحى در ٦١٧ خفيه پيغامش فرستاد كه ملوك آن طرف، قدر چنان بزرگوارى ندانستند و بيعزتى كردند. اگر خاطر عزيز فلان، ٦١٨ احسن اللّه خلاصه بجانب ما التفات كند، در رعايت خاطرش هرچه تمامتر سعى كرده شود و ٦١٩ اعيان اين مملكت بديدار او ٦٢٠ مفتقرند و جواب اين حروف را منتظر. خواجه بر اين وقوف يافت و از خطر انديشيد و در حال، جوابى مختصر چنانكه مصلحت ديد بر قفاى ورق نبشت و روان كرد. يكى از متعلقان، واقف شد و ملك را اعلام كرد كه فلان را كه حبس فرمودى با ملوك نواحى مراسله دارد.
ملك بهم برآمد و كشف اين خبر فرمود. قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند.
نبشته بود كه حسن ٦٢١ ظن بزرگان بيش از فضيلت بنده است و ٦٢٢ تشريف قبولى كه فرمودهاند بنده را امكان اجابت آن نيست، بحكم آنكه پرورده نعمت اين خاندان است و به اندك مايه ٦٢٣ تغيّر خاطر، با ولىّ نعمت بيوفايى نتوان كرد.
|
٦٢٤ آنرا كه ٦٢٥ بجاى تست هردم كرمى |
عذرش بنه ار كند بعمرى ستمى |
|
ملك را سيرت حقشناسى از او پسند آمد، خلعت و نعمت بخشيد و عذر خواست، كه خطا كردم كه ترا بىجرم و خطايى بيازردم. گفت: بنده در اين حالت مر خداوند را خطايى نمىبيند، بلكه ٦٢٦ تقدير خداوند تعالى چنين بود كه مر اين بنده را ٦٢٧ مكروهى برسد، پس بدست تو اولىتر، كه سوابق نعمت بر اين بنده دارى و ٦٢٨ ايادى منت و حكما گفتهاند:
|
گر ٦٢٩ گزندت رسد ز خلق، مرنج |
كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج |
|
|
از خدا دان خلاف دشمن و دوست |
كه دل هردو در تصرف اوست |
|