شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٣ - حكايت(١٩)
|
پارسايان ١٩١ روى در مخلوق |
پشت بر قبله ميكنند ١٩٢ نماز |
|
|
١٩٣ چون بنده خداى خويش خواند |
بايد كه بجز خدا نداند |
|
حكايت (١٨)
كاروانى در زمين ١٩٤ يونان بزدند و نعمت بيقياس ببردند. بازرگانان گريه و زارى كردند و خدا و پيمبر، شفيع آوردند، فايده نبود.
|
١٩٥ چو پيروز شد دزد تيره ١٩٦ روان |
چه غم دارد از گريه كاروان |
|
١٩٧ لقمان حكيم اندر آن كاروان بود. يكى گفتش از كاروانيان: مگر اينان را نصيحتى كنى و موعظهاى گويى ١٩٨ تا طرفى از مال ما دست بدارند كه دريغ باشد چندين نعمت كه ضايع شود. گفت: دريغ، كلمه حكمت باشد با ايشان گفتن.
|
١٩٩ آهنى ٢٠٠ را كه ٢٠١ موريانه بخورد |
نتوان برد از او به صيقل ٢٠٢ زنگ |
|
|
با سيهدل ٢٠٣ چه سود گفتن وعظ |
٢٠٤ نرود ميخ آهنين در سنگ |
|
٢٠٥ همانا كه جرم از طرف ما است.
|
٢٠٦ به روزگار سلامت شكستگان ٢٠٧ درياب |
كه ٢٠٨ جبر خاطر مسكين بلا ٢٠٩ بگرداند |
|
|
چو سائل از تو، به ٢١٠ زارى طلب كند چيزى |
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند |
|
حكايت (١٩)
چندانكه مرا شيخ ٢١١ اجل ابو الفرج ٢١٢ بن جوزى رحمة اللّه عليه، ترك ٢١٣ سماع فرمودى و به خلوت و عزلت اشارت كردى، عنفوان شبابم غالب آمدى و