شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٩٢ - حكايت(١٤)
|
٦٥ هر آن كس كه عيبش نگويند پيش |
هنر داند از جاهلى عيب خويش |
|
حكايت (١٣)
يكى در مسجد ٦٦ سنجار، ٦٧ بتطوّع، ٦٨ بانگ نماز گفتى، ٦٩ به ادايى كه مستمعان را از او نفرت بودى و صاحب مسجد اميرى بود عادل و نيكسيرت، نميخواستش كه دلازرده گردد. گفت: اى جوانمرد، مر اين مسجد را مؤذنانند قديم، هريكى را پنج دينار مرتّب داشتهام، ترا ده دينار ميدهم تا جايى ديگر روى. بر اين قول اتفاق كردند و برفت و بعد از مدتى درگذرى پيش امير باز آمد. گفت: اى خداوند بر من ٧٠ حيف كردى كه به ده دينارم از آن بقعه بدر كردى كه اينجا كه رفتهام، بيست دينار همىدهند تا بجايى ديگر روم و قبول نميكنم امير از خنده بيخود گشت و گفت: زنهار تا نستانى كه به پنجاه دينار راضى گردند.
|
٧١ به تيشه كس نخراشد ز روى خارا گل |
چنانكه بانگ درشت تو ميخراشد دل |
|
حكايت (١٤)
ناخوشآوازى به بانگ بلند قرآن همىخواند. صاحبدلى بر او بگذشت و گفت: ترا ٧٢ مشاهره چند است؟ گفت هيچ. گفت: پس زحمت خود چندين چرا همىدهى؟ گفت: از بهر خدا ميخوانم. گفت: از ٧٣ بهر خدا مخوان.
|
٧٤ گر تو ٧٥ قرآن بر اين نمط خوانى |
٧٦ ببرى رونق مسلمانى |
|