شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٦٧ - حكايت(٦)
ملاقات نيوفتاد بعد از آن ديدمش زن خواسته و ٣٨ فرزندان خاسته و ٣٩ بيخ نشاطش بريده و گل هوسش پژمرده. پرسيدمش: چهگونهاى و چه حالت است؟ گفت: تا كودكان بياوردم دگر كودكى نكردم.
|
٤٠ ما ذا الصّبى و الشّيب ٤١ غيّر لمّتى ٤٢ |
و كفى بتغيير الزّمان نذيرا ٤٣ |
|
|
٤٤ چون پير شدى ز كودكى دست بدار |
بازى و ظرافت بجوانان بگذار |
|
|
٤٥ طرب نوجوان ز پير مجوى |
كه دگر ٤٦ نايد آب رفته بجوى |
|
|
زرع را چون رسيد وقت درو |
نخرامد چنانكه سبزه نو |
|
|
٤٧ دور جوانى بشد از دست من |
آه و دريغا ز من دلفروز |
|
|
قوت سرپنجه شيرى برفت |
راضيم اكنون به پنيرى چو ٤٨ يوز |
|
|
پيرزنى موى سيه كرده بود |
گفتمش: اى ٤٩ مامك ديرينهروز |
|
|
موى ٥٠ به تدليس سيه كرده گير |
راست نخواهد شدن اين پشت ٥١ كوز |
|
حكايت (٦)
وقتى به جهل جوانى بانگ بر مادر زدم، دلآزرده بكنجى نشست و گريان همىگفت: مگر خردى فراموش كردى كه درشتى مىكنى؟
|
٥٢ چه خوش گفت زالى به فرزند خويش |
چو ديدش پلنگافكن و پيلتن |
|
|
گر از عهد خرديت ياد آمدى |
كه بيچاره بودى در آغوش من |
|