شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٨١ - حكايت(٤)
آنكه ١٠١ ملاذ ١٠٢ منيع از ١٠٣ قله كوهى گرفته بودند و ١٠٤ ملجاء و ١٠٥ مأواى خود ساخته ١٠٦ مدبّران ١٠٧ ممالك در دفع ١٠٨ مضرت ايشان ١٠٩ مشورت كردند كه اگر اين طايفه هم بر اين ١١٠ نسق روزگارى مداومت نمايند، مقاومت با ايشان ممتنع گردد.
|
١١١ درختى كه اكنون ١١٢ گرفتست پاى |
به نيروى شخصى برآيد ز جاى |
|
|
ورش همچنان روزگارى ١١٣ هلى |
١١٤ به گردانش از بيخ بر ١١٥ نگسلى |
|
|
١١٦ سرچشمه، شايد گرفتن به بيل |
چو پر شد، نشايد گذشتن به پيل |
|
سخن بر اين ١١٧ مقرر شد كه يكى را به ١١٨ تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه ميداشتند، تا وقتى كه بر سر قومى رانده بودند و ١١٩ بقعه خالى مانده.
تنى چند از مردان واقعه ١٢٠ ديده جنگ آزموده را بفرستادند تا در ١٢١ شعب جبل پنهان شدند. شبانگاه كه دزدان بازآمدند، ١٢٢ سفر كرده و غارت آورده، ١٢٣ سلاح از تن بگشادند و ١٢٤ رخت و غنيمت بنهادند. ١٢٥ نخستين دشمنى كه بر سر ايشان ١٢٦ تاخت، خواب بود. چندانكه ١٢٧ پاسى از شب درگذشت،
|
١٢٨ قرص خورشيد در سياهى شد |
١٢٩ يونس اندر دهان ماهى شد |
|
مردان دلاور، از ١٣٠ كمين بدرجستند و دست ١٣١ يكانيكان ١٣٢ بر كتف بستند و ١٣٣ بامدادان ١٣٤ به درگاه ملك حاضر آوردند. ١٣٥ همه را به كشتن اشارت فرمود ١٣٦ اتفاقا در آن ميان جوانى بود ميوه ١٣٧ عنفوان ١٣٨ شبابش نورسيده و