شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦١٠ - حكايت«٤» معلم كتابى را ديدم در ديار مغرب
در عكس اين مطلب رودكى گويد:
|
هركه نامخت از گذشت روزگار |
نيز ناموزد ز هيچ آموزگار |
|
______________________________
(٢٤)- ملك را: مضاف
اليه مقدم است براى موافق و راء آن علامت اختصاص است.
حكايت «٤» معلم كتابى را ديدم در ديار مغرب ...
(٢٥)- كتّاب: جمع كاتب بمعنى نويسندگان است، ولى بر محل درس كودكان اطلاق ميگردد و مخفف دار الكتاب است، چه مكتب يا كتّاب در قديم، نويسنده و مخصوصا خطنويس تربيت ميكرده است.
(٢٦)- ديار مغرب: مراد از ديار مغرب، حدود تونس و مراكش و الجزاير است كه گويا سير و سفر شيخ تا آنجا پيش رفته باشد.
(٢٧)- ترشروى، تلخگفتار: صفات ديگر معلم كتاب بنحو جامع نموده شده و صنعت تنسيق الصفات هم درباره اين معلم و هم درباره معلم دوم بطرز كامل رعايت گرديده است.
(٢٨)- زهره: مجازا بمعنى جرأت بكار رفته زيرا قدما زهره را مركز قوه غضبيه ميپنداشتند و معتقد بودند كه ترس شديد موجب تركيدن زهره ميشود.
(٢٩)- طپنچه: طپنچه يا طبنجه معرب طپانچه بمعنى سيلى است. و طپنچه با شكنجه، سجع و موازنه و تناسب دارد.
(٣٠)- ساق- لفظ عربى بمعنى پا، از زانو بپايين، جمع عربى آن سوق است كه در فارسى استعمال نميشود.
(٣١)- بلورين: منسوب به بلور. اصل بلور، در عربى بفتح يا كسر باء و تشديد لام است. ريشه آن لفظ يونانىsolyreb بمعنى درخشان است.tnallirb در زبان فرانسه از همين ريشه آمده، و در زبان فارسى لفظ فرانسه اقتباس شده و برليان را بعنوان صفت براى الماس و انگشترى الماس نگين مىآورند.
(٣٢)- ملكى: با دو فتحه، فرشتهوش. در نسبت به ملك بمعنى پادشاه، در عربى هم ملكى با دو فتحه ميگويند ولى در فارسى چون نسبت آن فارسى است بايد با كسر لام تلفظ شود.
(٣٣)- ديو با ملك، متضاد است و ديو در معنى مجازى ديوسيرت بكار رفته و مبالغه دارد.
(٣٤)- لوح درست ناكرده: تكليف خود را بر روى لوح كه بمنزله تخته سياه امروزى بوده هنوز انجام نداده بر سر يكديگر ميزدند و ميشكستند.
(٣٥)-
|
استاد و معلم چو بود بىآزار ... |
بيت بر وزن شماره ٥ با قافيه مردف.