شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣١٩ - حكايت(١١)
١٢٣ افسرده دلمرده و ١٢٤ ره از عالم صورت به عالم معنى نبرده. ديدم كه نفسم درنميگيرد ١٢٥ و آتشم در هيزم تر اثر نميكند. دريغ آمدم تربيت ستوران و آيينه دارى در محلت كوران. و ليكن در معنى، باز بود و سلسله سخن، دراز در معنى اين آيت كه «١٢٦ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» سخن بجايى رسانيده بودم كه ميگفتم:
|
١٢٧ دوست نزديكتر از من به من است |
١٢٨ وينت مشكل كه من از وى دورم |
|
|
چه كنم با كه توان گفت كه دوست |
در كنار من و من ١٢٩ مهجورم |
|
من از شراب اين سخن مست و ١٣٠ فضاله قدح در دست، كه ١٣١ روندهاى بر كنار مجلس گذر كرد و دور آخر در او اثر كرد و نعرهاى چنان زد كه ديگران به موافقت او در خروش آمدند و ١٣٢ خامان مجلس بجوش. گفتم: ١٣٣ سبحان اللّه دوران باخبر در حضور و نزديكان بىبصر دور.
|
١٣٤ فهم سخن چون نكند مستمع |
١٣٥ قوت طبع از متكلم مجوى |
|
|
١٣٦ فسحت ميدان ارادت بيار |
١٣٧ تا بزند مرد ١٣٨ سخنگوى، گوى ١٣٩ |
|
حكايت (١١)
شبى در بيابان ١٤٠ مكه از بيخوابى پاى رفتنم نماند. سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار.
|
١٤١ پاى مسكين پياده چند رود |
كز تحمل ١٤٢ ستوه شد ١٤٣ بُختى |
|
|
تا شود جسم فربهى لاغر |
لاغرى مرده باشد از سختى |
|