شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٤١ - حكايت(٤٦)
حكايت (٤٤)
|
٥٥٢ پيرمردى لطيف در بغداد |
دختر خود به كفشدوزى داد |
|
|
مردك سنگدل چنان بگزيد |
لب دختر كه خون ازو بچكيد |
|
|
بامدادان پدر چنان ديدش |
پيش ٥٥٣ داماد رفت و پرسيدش |
|
|
كاى فرومايه اين چه ٥٥٤ دندان است |
چند خايى لبش نه ٥٥٥ انبان است |
|
|
٥٥٦ به مزاحت نگفتم اين گفتار |
هزل بگذار و جد ازو بردار |
|
|
٥٥٧ خوى بد در طبيعتى كه نشست |
ندهد جز بوقت مرگ از دست |
|
حكايت (٤٥)
آوردهاند كه فقيهى دخترى داشت بغايت زشتروى، ٥٥٨ بحدّ زنان رسيده، و با وجود جهاز و نعمت، كسى در مناكحت او ٥٥٩ رغبت نمىنمود.
|
٥٦٠ زشت باشد ٥٦١ دبيقى و ديبا |
كه بود بر عروس نازيبا |
|
فى الجمله بحكم ضرورت، عقد نكاحش با ٥٦٢ با ضريرى بستند. آوردهاند كه حكيمى در آن تاريخ از ٥٦٣ سرنديب آمده بود كه ديده نابينا روشن همىكرد.
فقيه را گفتند: داماد را چرا ٥٦٤ علاج نكنى؟ گفت: ترسم كه بينا شود و دخترم را ٥٦٥ طلاق گويد.
٥٦٦ شوى زن زشتروى، نابينا به.
حكايت (٤٦)
پادشاهى به ديده ٥٦٧ استخفاف در طايفه درويشان نظر كرد يكى از آن ميان بفراست بجاى آورد و گفت: اى ملك ما در اين دنيا ٥٦٨ به جيش از تو ٥٦٩ كمتريم و به عيش خوشتر و به مرگ برابر و به قيامت بهتر.