شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣١٦ - حكايت(٧)
|
٥٩ چو از قومى يكى بيدانشى كرد |
نه كه را منزلت ماند نه مه را |
|
|
٦٠ شنيدستى كه گاوى در ٦١ علفخوار |
بيالايد همه گاوان ده را |
|
گفتم: سپاس و منت خداى را كه از بركت درويشان محروم نماندم. اگر چه بصورت از صحبت، ٦٢ وحيد افتادم، بدين حكايت كه گفتى ٦٣ مستفيد گشتم و امثال مرا همه عمر اين نصيحت به كار آيد.
|
٦٤ به يك ٦٥ ناتراشيده در مجلسى |
برنجد دل هوشمندان بسى |
|
|
اگر ٦٦ بركهاى پر كنند از ٦٧ گلاب |
٦٨ سگى در وى افتد كند ٦٩ منجلاب |
|
حكايت (٦)
زاهدى مهمان پادشاهى بود. چون به طعام بنشستند كمتر از آن خورد كه ٧٠ ارادت او بود و چون به نماز برخاستند، بيشتر از آن كرد كه عادت او، ٧١ تا ظن صلاحيت در حق او زيادت كنند.
|
٧٢ ترسم نرسى به كعبه اى ٧٣ اعرابى |
كاين ره كه تو ميروى به تركستان ٧٤ است |
|
چون ٧٥ به مقام خويش آمد، ٧٦ سفره خواست تا تناولى كند. پسرى صاحب فراست داشت. گفت: اى پدر، بارى به مجلس سلطان در، طعام نخوردى؟ گفت:
در نظر ايشان چيزى نخوردم كه بكار آيد. گفت: نماز را هم قضا ٧٧ كن كه چيزى نكردى كه بكار آيد.
|
٧٨ اى هنرها نهاده بر كف دست |
عيبها برگرفته زير بغل |
|
|
تا چه خواهى خريدن اى مغرور |
روز درماندگى ٧٩ به سيم ٨٠ دغل |
|
حكايت (٧)
ياد دارم كه در ايام ٨١ طفوليت، ٨٢ متعبد بودم و ٨٣ شبخيز و ٨٤ مولع زهد و