شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٩٣ - حكايت«٢٨» درويشى مجرد به گوشه صحرايى نشسته بود
حكايت «٢٨» درويشى مجرد به گوشه صحرايى نشسته بود ...
______________________________ (٦٦٧)- مجرد: اسم مفعول از تجريد، بمعنى عارى از آلودگى و علايق دنيوى. تجريد بر مجموعه تخليه و تجليه و تحليه اطلاق ميشود. بعضى تجرد را مطابق با تخليه ميدانند و در واقع، اصل تجرد تخليه است چه تا كسى از غرورهاى خويش خالى نشود و خود را نيازمند بهرهگيرى تشخيص ندهد قابل فيض نيست.
تجريد: يكى از مراحل عرفانى است و سالك بايد در قدم اول، خود را از تمام علاقهها پاك كند و چيزى زايد و غيرضرورى با خود نداشته باشد. در زبان امروزى، مجرد در مقابل متأهل استعمال ميشود.
(٦٦٨)- صحراء: لفظ عربى است. جمع آن صحارى. در زبان فارسى از باب تخفيف همزه آنرا مىاندازند.
(٦٦٩)- از آنجا كه: يعنى بعلت آنكه. جا، در اصل، جاى بوده و ياء آن مانند كلمات همانندش از باب تخفيف مخصوصا در تركيبات حذف شده.
(٦٧٠)- سطوت: با فتح سين به معنى خشم و صولت و شكوه.
(٦٧١)- خرقه: در لغت، بمعنى پارهاى از لباس است و بمعنى كهنگى و كهنه نيز آمده است. جمع آن خرق با كسر خاء و فتح راء است. درويشان را جامه خاصى به نام خرقه بود كه مرشد بر آنها ميپوشانيده است و خرقهپوشى صوفيان مراسمى دارد و هريك از صوفيان متذكرند كه خرقه از دست كدام مرشد پوشيدهاند.
خرقهپوشان و ژندهپوشان، كنايه از اهل تصوف است. گويا پوشيدن خرقه، از هنديان به صوفيان ديگر رسيده باشد.
حافظ گويد:
|
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم |
خرقه از سر بدر آورد و بشكرانه بسوخت |
|
خرقه، تنها متاع دنيايى است كه درويش در اختيار دارد. گاه به گرو صهبا ميگذارد و گاهى مردمك چشم وى شيفته معشوق ميگردد تا آنجا كه از خرقه خويش قطع علاقه ميكند و به شكرانه بازآمدن محبوب، خرقه را در آتش ميسوزد و فناى محض و كمال تجرد برميگزيند.
(٦٧٢)- سلطان روى زمين: در قديم، هر ملتى بر اثر غرور قومى خويش چنان ميپنداشت كه پادشاه كشور وى، سلطان روى زمين و قبله عالم است. گويا منشأ اين تصور از زمان اشكانيان باشد چه در دوره اشكانيان هرناحيهاى شاهى داشت و همه مطيع شاه بزرگ بودند كه شاهنشاه (شاه شاهان) ناميده ميشد.
(٦٧٣)-
|
پادشه پاسبان درويش است ... |
قطعه بر وزن شماره ١ با قافيه مطلق مردّف.