شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٩١ - حكايت(١٢)
كرد و درمى چند.
حكايت (١١)
منجمى به خانه درآمد. يكى مرد بيگانه را ديد با زن او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت، فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلى كه بر اين واقف بود، گفت:
|
٥٠ تو بر اوج فلك چه دانى چيست |
٥١ كه ندانى كه در سرايت كيست! |
|
حكايت (١٢)
خطيبى ٥٢ كريه الصوت، خود را خوشآواز پنداشتى و فرياد بيهده برداشتى.
گفتى ٥٣ نعيب ٥٤ غراب البين در پرده الحان اوست يا آيت ٥٥ انّ انكر الاصوات در شأن او.
|
٥٦ اذا نهق الخطيب ابو الفوارس ٥٧ |
له شغب ٥٨ يهدّ اصطخر ٥٩ فارس |
|
مردم قريه ٦٠ بعلت جاهى كه داشت، بليّتش ميكشيدند و اذيتش را مصلحت نميديدند، تا يكى از خطباى آن اقليم كه با او عداوتى نهانى داشت، بارى به ٦١ پرسش آمده بودش، گفت: ترا خوابى ديدهام خير باد. گفتا: چه ديدى؟ گفت:
چنان ديدم كه ترا آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت. خطيب اندر اين، لختى بينديشيد و گفت: اين ٦٢ مبارك خوابى است كه ديدى كه مرا بر عيب خود واقف گردانيدى، معلوم شد كه آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنجند، توبه كردم كزين پس خطبه نگويم مگر به آهستگى.
|
٦٣ از صحبت دوستى بهرنجم |
كاخلاق بدم ٦٤ حسن نمايد |
|
|
عيبم هنر و كمال بيند |
خارم گل و ياسمن نمايد |
|
|
كو دشمن شوخ چشم ناپاك |
تا عيب مرا به من نمايد! |
|