شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٨٥ - حكايت«٢٢» يكى را از ملوك، مرضى هايل بود
حكايت «٢٢» يكى را از ملوك، مرضى هايل بود ...
______________________________ (٥٨٤)- هايل: اسم فاعل بمعنى سهمگين، از مصدر هول.
(٥٨٥)- اعاده: مصدر باب افعال بمعنى بازگردانيدن و تكرار كردن. مصدر مجردش عود است.
\* قاعده راجع به باب افعال و استفعال: بطور كلى مصدر باب افعال از فعل اجوف جز در موارد استثنايى بر وزن افاله مىآيد و چون تبديل تاء مربوط عربى به تاء كشيده يا هاء غيرملفوظ در فارسى جائز است، اعاده و اعادت هردو روا است. همچنين مصدر باب استفعال از فعل اجوف بر وزن استفاله مىآيد مانند: استعانه و استقامت. سعدى ميخواسته است نام آن بيمارى را ياد نكند زيرا تلفظ نام برخى از بيماريهاى عفونى نفرتآميز است.
(٥٨٦)- زهره: كيسه صفرا و مجازا بمعنى جرأت و شجاعت هم استعمال ميشود زيرا در قديم معتقد بودند كه مركز قوه غضبى، جگر است. مراد از زهره، در اينجا معنى حقيقى آن است.
(٥٨٧)- پدرش و مادرش را: معمول فارسى اين است كه هرگاه چند معطوف داراى يك مضاف اليه باشند، مضاف اليه را براى آخرين معطوف مىآورند اما در اينجا چون هردو مضاف و رابطه آنها با مضاف اليه مورد توجه بوده، ضمير مضاف اليه تكرار شده است.
(٥٨٨)- فتوى: با ضم و فتح فاء، حكم قاضى است و اسم مصدر از «افتاء» ميباشد.
جمع فتوى، فتاوى و فتاوى است. امروزه نظر علماى دينى را نسبت به مسائل شرعى فتوى مينامند و فتوىدهنده را مفتى ميخوانند و در مذاهب اهل سنت، مفتى اعظم، صاحب مقام ارجمند روحانى است.
(٥٨٩)- جلّاد: مشتق از مصدر جلد است و معنى اصلى آن تازيانهزننده و اجراكننده حدود شرعى است. بتدريج معنيش وسيع شده و دژخيم و مأمور اجراى حكم اعدام را از هرقبيل شامل گرديده است.
(٥٩٠)- حطام: در لغت، خورده گياهان است كه زير پاى ميريزد و چون در كريمه قرآنى زندگانى دنيا تشبيه به گياهى شده كه پس از سرسبزى زرد ميشود و آنگاه پژمرده و لگدكوب ميگردد و بصورت حطام درمىآيد. حطام دنيوى بر مالومنال اين جهان كه ارزش واقعى ندارد اطلاق شده است.
(٥٩١)-
|
پيش كه برآورم ز دستت فرياد ... |
بيت بر وزن شماره ٥ با قافيه مردف.
(٥٩٢)- گر خواهم داد: يعنى اگر داد خواهم باز بايد تظلم پيش تو آرم.