شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٦٧ - حكايت«١٦» يكى از رفيقان شكايت روزگار نامساعد نزد من آورد
«كه»: در اين مصراع، حرف ربط و براى بيان قول است و پيش از آن، فعل «بگويد» مقدر ميباشد.
______________________________ (٤١٤)- يا به تشويش و غصه ...: مقول قول نيست و جمله استينافى ميباشد و سخنى است كه سعدى خود ميگويد و مرادش اين است كه يا بايد با آشفتگى خاطر و زندگى درويشانه راضى شد يا آنكه بايد در برابر ستمگاران و باجگيران كه ميل و هوس آنان به ثروت ديگران كم از ميل و طمع زاغ به جگربند نيست گردن نهاد.
(٤١٥)- جگربند: مجموعه جگر و دل و شش ميباشد و مجازا بر فرزند هم اطلاق ميشود و در زبان عرب: اين مثل، ساير است: «اولادنا اكبادنا».
(٤١٦)- زاغ: كلاغ.
(٤١٧)-
|
هركه خيانت ورزد دستش از حساب بلرزد: |
(در بعضى نسخهها پشتش از حساب بلرزد) آمده. تمثل است. نظير آن در زبان معمول: «مدزد و مترس». در امثال عرب گويند: كن برئ و اقترب. كن مريبا و اغترب ترجمه: پاك باش و نزديك آى، به شك اندازنده باش و دور شو.
(٤١٨)-
|
راستى موجب رضاى خداست ... |
مثنوى بر وزن شماره ١
اين بيت اشاره دارد به مثل عربى: النّجاة فى الصّدق
(٤١٩)- بهرنجند: يعنى در رنجند. در اين عبارت: «چهار كس از چهار كس به رنجند» صنعت جمع و تقسيم بكار رفته است.
(٤٢٠)- حرامى: مأخوذ از عربى بمعنى خرابكار و مجازا بر راهزن اطلاق ميشود و چون راهزنى موجب سلب امنيت است و برقرارى امنيت از وظايف سلطان ميباشد از اينروى راهزن از سلطان در هراس است.
(٤٢١)- فاسق: اسم فاعل عربى از مصدر فسق. كسى كه اظهار دين ميكند ولى اعمالى برخلاف دين از او سرميزند. فاسق، ضد عادل است و در نظر معتزله، فاسق، واسطه ميان مؤمن و كافر ميباشد.
(٤٢٢)- غماز: لفظ عربى، صيغه مبالغه از مصدر غمز، يعنى فاشكننده راز.
(٤٢٣)- روسپى: از ريشه پهلوىkips ?oR بمعنى زن بدكاره و فاحشه.
(٤٢٤)- محتسب: اسم فاعل عربى از مصدر احتساب، يكى از صاحبان مقامات حكومتى، مأمور اجراء احكام شرعى.
(٤٢٥)-
|
مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى ... |
قطعه بر وزن شماره ١٢ با قافيه مقيد.