شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٧٣ - حكايت«١» با طايفهاى دانشمندان در جامع دمشق بحثى همىكردم
تعليقات بر باب ششم گلستان باب ششم در ضعف و پيرى مشتمل بر ٩ حكايت
حكايت «١» با طايفهاى دانشمندان در جامع دمشق بحثى همىكردم ...
______________________________ (١)- نزع: كندن و جدا كردن، در فارسى بمعنى جان كندن بكار ميرود و نزع روان هم ميگويند.
(٢)-
|
دمى چند گفتم برآرم بكام ... |
قطعه بر وزن شماره ٣ با قافيه مطلق.
(٣)- الوان: رنگها، جمع لون و در اينجا بمعنى ملون و رنگارنگ استعمال شده است.
(٤)-
|
نديدهاى كه چه سختى رسد بحال كسى ... |
قطعه بر وزن شماره ١٢ با قافيه مردف موصول.
(٥)- مزاج: بكسر اول، وضع بدن از جهت صحت و بيمارى. جمع آن امزجه.
همچنين مزاج، بر غلبه يكى از چهار خلط صفرا و سودا و بلغم و خون اطلاق ميشود و از ريشه مزج، بمعنى آميختن آمده است.
(٦)-
|
دست برهم زند طبيب ظريف .... |
مثنوى بر وزن شماره ١.
(٧)- خرف: بفتح اول و كسر ثانى بمعنى نادان و بيهوش.
(٨)- صندل: معرب چندن. در لاتينmulatmaS و به انگليسىlednaS و به فرانسهlatnaS ناميده ميشود. از جمله درختان كوچكى است كه در آسيا ميرويد و چوب آن را در درودگرى مصرف ميكنند و گويا در قديم كفش چوبى هم از آن ميساختند از اينجهت آن نوع كفش را صندل و محل كفشكنى را صندلى ميخواندند. دانه همين درخت معطر است و «صندلدانه» ناميده ميشود و معرب آن، «صندلدانج» و عربى آن «حرمل» است. صندل دانه، استعمال طبى زياد داشته تا حدى كه صيدله بمعنى داروشناسى و داروسازى از اين لفظ اشتقاق يافته است. صندل، دو نوع است از دو خانواده مختلف: يكى صندل سفيد و ديگر صندل قرمز. بهرحال در اينجا مراد از صندل، صندلدانه است.